خسته ام
خسته ام
خسته ام از خستگیهای خودم
خستگیهایم همه از تن خستگی نیست
خسته ام از تنهائی دل.....
خسته از بی شرمی این روزگار
خسته ام از این طالع شومم....... که بی شورش نشسته روی این پیشانیم
خسته ام و گمگشته ام
........شاید که هم آواره ام
خسته ام چون نمیدانم بدنیادرتکاپوی کییم ..!!!
دست و پایم گم شده درمحوری از بی کسی ...!!! چونکه پنداری گدائی را نمیدانم برای عاشقی
خسته ام چون روزگارعشق گشته همه بی عفتی
...مانده ام درمانده ام..... در پنجه ی این روزگار بی کسی
خسته ام ازبازی چرخ و فلک..... ....این مدار چرخش و...... این روزگارهرزگی
خسته ام از بی کسی ....!!!!
..... چون ترک خورده همه دلبستگیها...
......یا شکسته بی سبب این رشته ی وابستگی..... بد شده این روزگار .....
خسته ام...
خسته ام از خستگیهای خودم
خستگیهایم همه از تن خستگی نیست
خسته ام از تنهائی دل.....
خسته از بی شرمی این روزگار
خسته ام از این طالع شومم....... که بی شورش نشسته روی این پیشانیم
خسته ام و گمگشته ام
........شاید که هم آواره ام
خسته ام چون نمیدانم بدنیادرتکاپوی کییم ..!!!
دست و پایم گم شده درمحوری از بی کسی ...!!! چونکه پنداری گدائی را نمیدانم برای عاشقی
خسته ام چون روزگارعشق گشته همه بی عفتی
...مانده ام درمانده ام..... در پنجه ی این روزگار بی کسی
خسته ام ازبازی چرخ و فلک..... ....این مدار چرخش و...... این روزگارهرزگی
خسته ام از بی کسی ....!!!!
..... چون ترک خورده همه دلبستگیها...
......یا شکسته بی سبب این رشته ی وابستگی..... بد شده این روزگار .....
خسته ام...
- ۷۰۳
- ۱۶ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط