{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رسیدیم عمارت دستشو بالا آورد اشاره کرد سمت عمارت آدماش م

رسیدیم عمارت دستشو بالا آورد اشاره کرد سمت عمارت آدماش منو طبقه بالای عمارت بردن ولی صداشو دوس داشتم صدای کلفت و خیلی قشنگی داشت باهام حرف میزد انگار من یه آهوی زخمی بودم و اون یه شکارچی خطرناک.
دستمال سفیدی از توی جیبش بیرون آورد و نگاه تیزش از چشمام جدا نشد : خیلی خیره و بد نگام میکرد انگار هیچوقت احسانو نشناختم و اولین باره دارم نگاش میکنم
-بذار یکم از بازی رو برات لو بدم به هر حال حقته که بدونی
تو به خاطر اینکه بابات مجبورت کرده با اون مردک ازدواج کنی روز عروسیت از آرایشگاه فرار کردی و یه نامه براشون گذاشتی یعنی کسی ندیده ک احسان تورو دزدیده آورده عمارت
-تو رو خدا...اذیتم نکن...اینا چیه میگی؟ دیوونه شدی؟‌ ولم کن روانی! زیر لب گفت
-قراره ۷ ماه با بهرام زندگی کنی فرزانه صبر منم و امتحان نکن بد میبینی روی لحن صحبت کردنت دقت کن توهین نکن به شخصیت من چون توی خونه من هر اشتباهی یه تاوانی داره خط قرمز منو رد کردی تو پلشت هواست هست؟؟؟
تکونی به خودم دادم گفتم -ولم کن عوضی...چرا اومده بود سراغ من؟ منکه خودم نابود بودم،بیچاره تر از من سراغ نداشتی؟
بابام اگه میفهمید فرار کردم و پیدام میکرد بدبخت تر از اون میشدم.
دستمال تو دستشو گذاشت جیبش سیگارشو روشن کرد گفت -بیدار که شدی بازی شروع میشه فعلا خوب بخواب!
با تلخی وحشتناکی که ته گلوم حس میکردم هوشیار تر شدم.
بدنم درد میکرد و دهنم بدجوری تلخ بود.
دستی به گلوم کشیدم و آروم لب زدم:
-آب...تشنمه...
اما هیچ کس انگار صدام رو نمیشنید.
به سختی به بدن سست شده م تکونی دادم.
بوی تند ادرار می‌اومد.
من اون بو رو خوب میشناختم.
تا همون چند سال پیش وقتی میترسیدم خودم رو خیس میکردم.
تشکم همیشه اون بو رو میداد.
دستم رو روی سر سنگین شده م گذاشتم و از جام بلند شدم.
یه اتاق خالی که جز یه تشک که پر از لکه های زرد داشت و چند تا چمدون چیزی دیگه ای توش دیده نمیشد.
سرم گیج میرفت و به کمک دیوار بلند شدم.
از وقتی بابام جواب مثبت به محمد رضا داده بود لحظه شماری میکردم از خونه مون برم و از دست بابام راحت شم.اما حالا توی شرایط بدتری بود.
با دیدن در چوبی به طرفش قدم برداشتم اما هنوز بهش نرسیده بودم که در باز شد و احسان داخل اومد.
پیراهن مشکی پوشیده بود؛ با کت و شلوار همون رنگ. یه پالتوی مشکی بلند هم با نیم بوت های مشکی خیلی شیک
به قول مامان اتوی شلوارش هندونه رو قاچ میکرد.
احسان نگاهش پر از نفرت و کینه بود،نیشخندی زد و گفت:
-مادمازل جایی تشریف میبرن ؟
از اون‌نگاه تیز و چشمای سبزش میترسیدم.
یه قدم به عقب برداشتم و به دیوار چنگ زدم تا پس نیفتم.
احسان که لبه پنجره نشست بغضی که تازه می‌خواست سر باز کنه رو قورت دادم و گفتم:
-تو کی هستی؟ بخدا نمیشناسمت باور کن تو این نبودی اینجا کجاست چرا شبیه کشتار گاهه چرا لکه خون اطراف میبینم انباریه؟ یا قبرستون؟برای چی من و آوردی اینجا؟چی از جونم میخوای؟توی چشمای سبزش حس نفرت رو میدیدم،حتی با اون نگاه هم سعی می‌کرد بهم بفهمونه چقدر کوچیک و بیچاره م.
به سر تا پام نگاهی انداخت و گفت:
-من احسانم ولی ن اون احسانی ک مهربون بود و دوستت داشت گفتم منو با خودت در ننداز من رد بدم خدا هم جلومو نمیتونه بگیره
همینکه اینو بدونی برات کافیه
سیگاری از توی جیبش بیرون آورد و آتیش زد.
من اون احسانو رو نمی‌شناختم،حتی یبار هم این مدلشو ندیده بودم احسان خیلی مهربون و با معرفت بود ولی اگر کینه میکرد یا ازت متنفر میشد کلا از چشاش میوفتادی باید قبرتو میکندی چون بعد از عصبانیت احسان آدمای اطرافش زنده نیستن به همه از یک سر شلیک میکرد یا با چاقو شاه رگ میزد
از پشت دود سفید سیگار به قیافه ترسیده م‌ نگاهی انداخت ،اون حالتی که سیگار میکشید بیشتر من رو میترسوند:
-اینجوری نگاه نکن‌ دلم برات نمیسوزه دلم اصلااا برات نمیسوزه عه عه چرا گریه میکنی فرزانه؟ بعد خندید گفت . تو کار اشتباهی کردی تاوانش رو هم باید بدی دیگه باشه؟ گریه نبینم
تنم میلرزید، خیلی رقت انگیز به نظر میرسیدم،هر کسی تو اون حال من رو میدید دلش برام میسوخت ولی اون مرد عین سنگ بود:
-میخوای باهام چکار کنی؟
مرموز خندید و دوباره به سیگارش پوک زد:
-یه بازی جذاب قراره کنی که بدجوری سرگرم کننده ست
تو ۷ ماه تو این خونه و پیش بهرام میمونی
ماه هفتم با یه توله برت میگردونم خونه بابات
همین!
دیدگاه ها (۱)

پارت 1به لباس عروسم چنگ زدم و با استرسی که به جونم افتاده بو...

من از زندگی لفت دادم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط