آدم برفی در حالی که لبخند ملیح بر لب داشت،

آدم برفی در حالی که لبخند ملیح بر لب داشت،
خطاب به آسمان گفت:
چه آسوده ای! غم نداری.
خورشید و ماه و ستاره در دامان توست؛
ظلمی، ستمی، جفایی ندیدی.
آسمان بغض کرد،
هیچ کس از دلش خبر نداشت.
چشم های آبی اش از آن بالا شاهد همه چیز بود؛
داستان همه ی آدم ها را می دانست.
هوای دلش مطابق با اوضاع آدم ها تغییر می کرد.
بغضش شکست،
اشک هایش روی آدم برفی بارید.
آدم برفی از قضاوتی که کرده بود آب شد.

✍#سوریا_آرین
دیدگاه ها (۴)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

بالا و پایین ویلا رو نگاه کرد. صدای عربده و داد بیداد های ای...

پارت ۲: اولین کلمات؛ شکافِ میانِ سکوتسکوتِ میانِ آن‌ها، سنگی...

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

( Blue Side )

007-پنهان در مه - پارت ۸۴

### پارت دوم: «بوی طعمه در تاریکی»فضای بار در یک آن چنان منق...

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

داستانک؛ ✍دلتنگ مادر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط