درست حدس زده بود پس به همین دلیل مجبور شد تا نگاهش رو به ...
𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 13
درست حدس زده بود پس به همین دلیل مجبور شد تا نگاهش رو به جین که حالا روی مبل رو به روش جا خوش کرده بود بنگره و همچنین یونگی مجبور شده بود بره توی آشپزخونه تا توی درست کردن قهوه برای مهمان عزیز به جیمین کمک کنه.
دیگه نمی تونست جلوی بغض خفه کننده تو گلوش رو بگیره فکر اینکه جونگکوک زندس یا مرده امانش رو بریده بود. نامجون سرفه مصلحتی ای کرد تا توجه تهیونگ رو جلب کنه و اونو از افکارش بیرون بکشه صحبت کردن راجب پوست قدیمیش براش خیلی سخت بود اما مطمئنا حالش به بدی امگای دوستش نبود پس باید می گفت
-در رابطه با کوک..تیمی که فرستادیم دنبالش بگردن گفتن هنوز چیزی پیدا نکردن و احتمال خیلی زیاد اون مرده...وقتیتوی جت بودیم بهم این نامه رو داد و گفت در صورتی که من مردم اینو بدم بهت
دست لرزونش رو جلو برد و پاکت نامه رو از یونگی گرفت و با دیدن نوشته روش قطره اشکی از چشمش سقوط کرد و روی پاکت توی دستش افتاد..برای ماهم و ستاره توی شکمش..نامه رو باز کرد و مشغول خوندنش شد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام میلی
برای خودم متاسفم چون معذرت خواهی های زیادی بهت بدهکارم و مجبورم برم
تهیونگ وقتی وارد دنیام شدی تازه فهمیدم که زندگی یک روی شیرین هم داره تو روشنایی بودی میون تاریکی ای که کل وجودم رو فرا گرفته بود اول آشنایی مون می ترسیدم اگه بهت بگم من رئیس یه باند مافیام ترکم کنی چون خودت توی اون کلاب بهم گفتی از مافیا ها متنفری در این باره فقط و فقط باید از دست من عصبانی باشی چون همه رو مجبور کردم بهت چیزی نگن
بابت تمام حرف های پدرم معذرت می خوام این که باهات ازدواج نکردم بخشیش به خاطر پدرم بود اما بخش دیگش به خاطر این بود که دلم نمیخواست رازی بین مون باقی بمونه و از طرفی آمادگی گفتن اینکه من واقعا کی هستم رو نداشتم شاید..می ترسیدم که بگم! و اگه باهات ازدواج می کردم در معرض خطر قرار می گرفتی چون ممکن بود بقیه از تو استفاده کنن تا به خواسته هاشون برسن ولی حالا خوشحالم چون اینجوری بهتره اگه اتفاقی برام بیوفته تو آزادی
و اما ستاره توی شکمت..من بچگی وحشتناکی داشتم چون از همون موقع توی گوشم خوندن که وقتی بزرگ شدم باید جا پای پدرم بزارم مجبور بودم کار های ترسناکی که حتی به ذهنت خطور نمی کنه رو انجام بدم دلم نمی خواست کسی دیگه به سرنوشت من دچار بشه مخصوصا اگه اون فرد بچم باشه می ترسیدم نتونم پدر خوبی براش باشم ولی وقتی فهمیدم بارداری تازه تونستم یعنی در واقع تازه آلفای درونم اجازه داد تا رایحه دیگه ای که با بوی توت فرنگی شیرینت قاطی شده بود رو احساس کنم یه نوع شراب یک میلیون دلاری که چند سال پیش توی فرانسه چشیدم. بچه مون صد در صد یک آلفاس من مطمئنم! اگه پسر بود اسمش رو بزار ایان و اگه دختر بود خودت انتخاب کن البته در نهایت هر چی دوست داشتی بزار فامیلی من قبل از اسمش میاد پس تو باید اسمش رو انتخاب کنی
می دونم کار سختیه اما سعی کن منو به مرور زمان فراموش کنی و زندگی جدیدی رو برای خودت و ستاره توی شکمت بسازی این آخرین خواسته من از توعه میلی دوست ندارم به پای من بسوزی باشه؟ تو هنوز جوونی تازه ۲۲ سالت شده یه آلفای دیگه پیدا کن و جای خالی قلبت رو باهاش پر کن
و در آخر...
من در عمق چشم های تو...
غرق شده در زیبایی کهکشان های کشیده تو...
باید از عمق وجودم اعتراف کنم...
قدر جانم دوستت دارم کیم تهیونگ!...
همین و بس!
정장국...(Jeon Jungkook)
(باز اگه نه کره ای بلدید نه انگلیسی جئون جونگ کوک😂🫠)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دیگه آبی توی چشم هاش باقی نمونده بود تا پایین بریزه پسر شون یه آلفا بود؟!! قطعا نمی تونست یه زندگی جدید با یه آلفای دیگه بسازه اما میتونست دنیا رو برای خودش و پسر شون قشنگ تر کنه بعداً هم میشد برای نبودن آلفاش سوگواری بکنه الان وقت ضعیف بودن نبود!
در مرحله اول هم باید پسر کوچولوش رو از دست پدربزرگ شیطانش نجات می داد! فقط میتونست یکی از خواسته های جونگ کوک رو برآورده کنه اونم اینکه پسر شون بتونه بچگی کنه البته اگر موفق می شد پسش بگیره...
با صدای گرفته و شکستش رو به جیمین که داشت قهوه ها رو جلوی جین و نامجون میزاشت گفت
-من باید بچم رو نجات بدم!
درست حدس زده بود پس به همین دلیل مجبور شد تا نگاهش رو به جین که حالا روی مبل رو به روش جا خوش کرده بود بنگره و همچنین یونگی مجبور شده بود بره توی آشپزخونه تا توی درست کردن قهوه برای مهمان عزیز به جیمین کمک کنه.
دیگه نمی تونست جلوی بغض خفه کننده تو گلوش رو بگیره فکر اینکه جونگکوک زندس یا مرده امانش رو بریده بود. نامجون سرفه مصلحتی ای کرد تا توجه تهیونگ رو جلب کنه و اونو از افکارش بیرون بکشه صحبت کردن راجب پوست قدیمیش براش خیلی سخت بود اما مطمئنا حالش به بدی امگای دوستش نبود پس باید می گفت
-در رابطه با کوک..تیمی که فرستادیم دنبالش بگردن گفتن هنوز چیزی پیدا نکردن و احتمال خیلی زیاد اون مرده...وقتیتوی جت بودیم بهم این نامه رو داد و گفت در صورتی که من مردم اینو بدم بهت
دست لرزونش رو جلو برد و پاکت نامه رو از یونگی گرفت و با دیدن نوشته روش قطره اشکی از چشمش سقوط کرد و روی پاکت توی دستش افتاد..برای ماهم و ستاره توی شکمش..نامه رو باز کرد و مشغول خوندنش شد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام میلی
برای خودم متاسفم چون معذرت خواهی های زیادی بهت بدهکارم و مجبورم برم
تهیونگ وقتی وارد دنیام شدی تازه فهمیدم که زندگی یک روی شیرین هم داره تو روشنایی بودی میون تاریکی ای که کل وجودم رو فرا گرفته بود اول آشنایی مون می ترسیدم اگه بهت بگم من رئیس یه باند مافیام ترکم کنی چون خودت توی اون کلاب بهم گفتی از مافیا ها متنفری در این باره فقط و فقط باید از دست من عصبانی باشی چون همه رو مجبور کردم بهت چیزی نگن
بابت تمام حرف های پدرم معذرت می خوام این که باهات ازدواج نکردم بخشیش به خاطر پدرم بود اما بخش دیگش به خاطر این بود که دلم نمیخواست رازی بین مون باقی بمونه و از طرفی آمادگی گفتن اینکه من واقعا کی هستم رو نداشتم شاید..می ترسیدم که بگم! و اگه باهات ازدواج می کردم در معرض خطر قرار می گرفتی چون ممکن بود بقیه از تو استفاده کنن تا به خواسته هاشون برسن ولی حالا خوشحالم چون اینجوری بهتره اگه اتفاقی برام بیوفته تو آزادی
و اما ستاره توی شکمت..من بچگی وحشتناکی داشتم چون از همون موقع توی گوشم خوندن که وقتی بزرگ شدم باید جا پای پدرم بزارم مجبور بودم کار های ترسناکی که حتی به ذهنت خطور نمی کنه رو انجام بدم دلم نمی خواست کسی دیگه به سرنوشت من دچار بشه مخصوصا اگه اون فرد بچم باشه می ترسیدم نتونم پدر خوبی براش باشم ولی وقتی فهمیدم بارداری تازه تونستم یعنی در واقع تازه آلفای درونم اجازه داد تا رایحه دیگه ای که با بوی توت فرنگی شیرینت قاطی شده بود رو احساس کنم یه نوع شراب یک میلیون دلاری که چند سال پیش توی فرانسه چشیدم. بچه مون صد در صد یک آلفاس من مطمئنم! اگه پسر بود اسمش رو بزار ایان و اگه دختر بود خودت انتخاب کن البته در نهایت هر چی دوست داشتی بزار فامیلی من قبل از اسمش میاد پس تو باید اسمش رو انتخاب کنی
می دونم کار سختیه اما سعی کن منو به مرور زمان فراموش کنی و زندگی جدیدی رو برای خودت و ستاره توی شکمت بسازی این آخرین خواسته من از توعه میلی دوست ندارم به پای من بسوزی باشه؟ تو هنوز جوونی تازه ۲۲ سالت شده یه آلفای دیگه پیدا کن و جای خالی قلبت رو باهاش پر کن
و در آخر...
من در عمق چشم های تو...
غرق شده در زیبایی کهکشان های کشیده تو...
باید از عمق وجودم اعتراف کنم...
قدر جانم دوستت دارم کیم تهیونگ!...
همین و بس!
정장국...(Jeon Jungkook)
(باز اگه نه کره ای بلدید نه انگلیسی جئون جونگ کوک😂🫠)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دیگه آبی توی چشم هاش باقی نمونده بود تا پایین بریزه پسر شون یه آلفا بود؟!! قطعا نمی تونست یه زندگی جدید با یه آلفای دیگه بسازه اما میتونست دنیا رو برای خودش و پسر شون قشنگ تر کنه بعداً هم میشد برای نبودن آلفاش سوگواری بکنه الان وقت ضعیف بودن نبود!
در مرحله اول هم باید پسر کوچولوش رو از دست پدربزرگ شیطانش نجات می داد! فقط میتونست یکی از خواسته های جونگ کوک رو برآورده کنه اونم اینکه پسر شون بتونه بچگی کنه البته اگر موفق می شد پسش بگیره...
با صدای گرفته و شکستش رو به جیمین که داشت قهوه ها رو جلوی جین و نامجون میزاشت گفت
-من باید بچم رو نجات بدم!
- ۱.۹k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط