{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# ۳:۱۷

# ۳:۱۷

### قسمت ۲ | آرین

صبح، لیا تقریباً تمام شب را بیدار مانده بود.

کاغذ هنوز روی میز بود.

«به آرین اعتماد نکن.»

اما چرا؟

آرین سال‌ها بود دوستش بود.

یا حداقل لیا فکر می‌کرد این‌طور است.

ساعت ۱۰ صبح، گوشی‌اش زنگ خورد.

آرین بود.

لیا چند ثانیه به اسمش خیره ماند.

بعد جواب داد.

«سلام.»

آرین گفت:

«دیشب کسی باهات تماس گرفت؟»

لیا ساکت شد.

«از کجا می‌دونی؟»

چند ثانیه سکوت.

بعد آرین آرام گفت:

«پس واقعاً پیداش کردی...»

قلب لیا فرو ریخت.

«چی رو؟»

آرین جواب نداد.

فقط گفت:

«لیا، امروز ساعت ۳:۱۷ از خونه بیرون نرو.»

«آرین، داری منو می‌ترسونی. چی شده؟»

تماس قطع شد.

لیا گوشی را پایین آورد.

همان لحظه پیام جدیدی آمد.

از یک شماره ناشناس:

«بهت گفتم بهش اعتماد نکن.»

لیا به ساعت نگاه کرد.

۱۰:۴۳

هنوز چهار ساعت و سی‌وچهار دقیقه تا ۳:۱۷ مانده بود.

اما نمی‌دانست...

چه کسی بیشتر از همه منتظر آن ساعت بود.


فالوم کنید بچه ها🫠🫠
دیدگاه ها (۰)

عنوان رمان: «۳:۱۷» 🕰️🖤# ۳:۱۷### قسمت ۱ | تماسساعت ۳:۱۷ بامدا...

ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟚 | یادداشت 📖آرین چند ثانیه فقط به کاغذ خیره مونده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط