{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یا صاحب الزمان

یا صاحب الزمان

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است
دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است
شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو این خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است
بگرفت آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل دراین چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است
آن را که لب به دام هوس گشت آشنا
روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است
دیدگاه ها (۵۵)

آن روزها نام مرا حتی نمی دانستمن عاشقش بودم ولی گویا نمی دان...

با هر بهانه در غزل هایم تو را تکرار خواهم کردبا زنگ نام ات ا...

شهادتت مبارک سردارخوش بحالت که مزد مجاهدت‌های خود رو با شهاد...

حال مجنون را فقط لیلی بداند هرچه هستاز بر مجنون خود دیوانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط