{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"
کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

#حسین_منزوی
#شعر#غزل
دیدگاه ها (۱۷)

این ساحل خسته را تو پیدا کردیاین موج نشسته را تو برپا کردیمن...

ای یار دوردست که دل می بری هنوزچون آتش نهفته به خاکستری هنوز...

کنج قفس می میرم و این خلق بازرگانمرگ مرا چون قصه ها نیرنگ می...

در این شهر پر از جنجال و غوغایی، از آن شادم که با خیلِ غمش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط