فیک ددی من P:8

فیک ددی من P:8
ویو تهیونگ
برگه هارو هیون جمع کرد آورد پیشم بهش گفتم ببره توی اتاقم
بعد هم از بچها خداحافظی کردن و رفتم سر کلاس بعدی
ویو جنا
تهیونگ بهم گفت که زنگ آخر وایستم تا اون منو ببره خونه چون بعد میخوایم بریم خوی مامان جنگکوک و لیا
خواهر جنگکوک خیلی ذوق دارم
خواهر جنکوک ۲۳ سالشه و از جنگکوک ۱۰ سال کوچکتره
زنگ آخر خورد و رفتم سوار ماشین ته شدم
+چخبر ته
ته هیچی(سرد)
+تهیونگ چیزی شده
ته آره(سرد اعصبانی)
+چیشده
ته میپرسی چیه شده تو نمره ات رو از بیست گرفتی ۵ بعد اون هیون بی مصرف ۲۰گرفته(داد داد نه ها دادددد)
+اصلا باور نمیشه من کلی درس خوندم نه نه تهیونگ لطفا به جنگکوک چیزی نگو
ته نمیشه
+لطفا
ته الان نه ولی بعد از مهمونی بهش میگم
+ممنون (بغض و گریه)
ویو وقتی رسیدن امارت جنگکوک
_سلام تهیونگی شی سلام کوچولوم
+سلام (ناراحت)
ته سیلام داوش
_جنا چیزی شده که ناراحتی
+نه( لبخند مصنوعی )
_آ باشه بدو لباساتو عوص کن تا بریم خونه اوما
+باشه
ادامه پارت بعدیییی
بنظرتون چی شده 😂😂🤪🤪
دیدگاه ها (۱۱)

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

مربی موتور سوار

پارت شیش ( آخر )

پارت۵

سرنوشت پارت(۱۱)

A game of love and hateP³ویو آتصبح با صدای زنگ از خواب بیدار...

شب تولدم فصل 3پارت 20ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک...

رمان

فیک ددی من

از الان عکس رمان تهیونگ اینه نظرتون رو راجب عکسه بگینپارت هش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط