📖 آکادمی آستریا
📖 آکادمی آستریا
پارت دوم | «آتش در برابر یخ»
صبح روز بعد...
حیاط آکادمی آستریا پر از دانشآموز بود.
امروز اولین آزمون قدرتها برگزار میشد.
هرکس باید نشان میداد که چقدر روی جادوی خودش کنترل دارد.
───
گریس کنار جولیت ایستاده بود.
«استرس داری؟»
جولیت به میدان نگاه کرد.
«یکم.»
گریس لبخند زد.
«نگران نباش. اگه چیزی خراب شد... میتونیم بگیم کار من بوده.»
جولیت خندید.
«تو که اصلاً اونجا نیستی.»
«جزئیات مهم نیست.» 😂
───
نامها یکییکی خوانده شدند.
تا اینکه...
«جولیت.»
حیاط ساکت شد.
جولیت وارد میدان شد.
دستش را بالا آورد.
هوا سرد شد.
قطرههای آب از اطراف جمع شدند.
بعد...
دانههای برف شروع به باریدن کردند.
همه با تعجب نگاه کردند.
───
اما ناگهان...
صدای آرامی آمد.
«کافیه.»
جولیت برگشت.
کارل وارد میدان شد.
چشمانش سرد بود.
«فکر کردی با چند تکه یخ میتونی اینجا دوام بیاری؟»
───
جولیت اخم کرد.
«و تو فکر کردی با آتش میتونی همه رو بترسونی؟»
چند نفر زیر لب گفتند:
«اوه...»
چون هیچکس معمولاً اینطور با کارل حرف نمیزد.
───
کارل دستش را بالا آورد.
شعلهای دور انگشتانش شکل گرفت.
«بیا امتحان کنیم.»
جولیت نفس عمیقی کشید.
آب اطرافش بالا آمد.
یک دیوار یخی بین آنها شکل گرفت.
───
آتش و یخ برخورد کردند.
بخار تمام میدان را گرفت.
اما...
هیچکدام عقب نکشیدند.
───
از بیرون میدان، ویلیام زیر لب گفت:
«این دوتا یا قراره همدیگه رو نابود کنن...»
گریس ادامه داد:
«یا یه اتفاق عجیب بینشون میافته.»
هر دو به هم نگاه کردند.
«نه.»
با هم گفتند:
«حتماً دردسر میشه.» 😂
───
در میان بخار...
کارل و جولیت برای اولین بار مستقیم به چشمهای هم نگاه کردند.
نه مثل دشمن.
نه مثل رقیب.
برای یک لحظه...
فقط دو نفر بودند که قدرتشان همدیگر را فهمیده بود.
───
اما آن لحظه زیاد طول نکشید.
صدایی از کنار میدان آمد.
جک.
با لبخند تمسخرآمیز گفت:
«چه جالب.»
«دختر یخی و پسر آتشی.»
«فکر کنم آکادمی امسال سرگرمکنندهتر شده.»
───
جولیت نگاهش را از کارل گرفت.
اما نمیدانست...
این اولین بار بود که آتش و یخ کنار هم قرار گرفته بودند.
و شاید...
آخرین بار هم نبود.
📚 پایان پارت دوم 🌸
𓇼________________𓆡
قشنگا لطفا کامنت هم بزارید🎀
پارت دوم | «آتش در برابر یخ»
صبح روز بعد...
حیاط آکادمی آستریا پر از دانشآموز بود.
امروز اولین آزمون قدرتها برگزار میشد.
هرکس باید نشان میداد که چقدر روی جادوی خودش کنترل دارد.
───
گریس کنار جولیت ایستاده بود.
«استرس داری؟»
جولیت به میدان نگاه کرد.
«یکم.»
گریس لبخند زد.
«نگران نباش. اگه چیزی خراب شد... میتونیم بگیم کار من بوده.»
جولیت خندید.
«تو که اصلاً اونجا نیستی.»
«جزئیات مهم نیست.» 😂
───
نامها یکییکی خوانده شدند.
تا اینکه...
«جولیت.»
حیاط ساکت شد.
جولیت وارد میدان شد.
دستش را بالا آورد.
هوا سرد شد.
قطرههای آب از اطراف جمع شدند.
بعد...
دانههای برف شروع به باریدن کردند.
همه با تعجب نگاه کردند.
───
اما ناگهان...
صدای آرامی آمد.
«کافیه.»
جولیت برگشت.
کارل وارد میدان شد.
چشمانش سرد بود.
«فکر کردی با چند تکه یخ میتونی اینجا دوام بیاری؟»
───
جولیت اخم کرد.
«و تو فکر کردی با آتش میتونی همه رو بترسونی؟»
چند نفر زیر لب گفتند:
«اوه...»
چون هیچکس معمولاً اینطور با کارل حرف نمیزد.
───
کارل دستش را بالا آورد.
شعلهای دور انگشتانش شکل گرفت.
«بیا امتحان کنیم.»
جولیت نفس عمیقی کشید.
آب اطرافش بالا آمد.
یک دیوار یخی بین آنها شکل گرفت.
───
آتش و یخ برخورد کردند.
بخار تمام میدان را گرفت.
اما...
هیچکدام عقب نکشیدند.
───
از بیرون میدان، ویلیام زیر لب گفت:
«این دوتا یا قراره همدیگه رو نابود کنن...»
گریس ادامه داد:
«یا یه اتفاق عجیب بینشون میافته.»
هر دو به هم نگاه کردند.
«نه.»
با هم گفتند:
«حتماً دردسر میشه.» 😂
───
در میان بخار...
کارل و جولیت برای اولین بار مستقیم به چشمهای هم نگاه کردند.
نه مثل دشمن.
نه مثل رقیب.
برای یک لحظه...
فقط دو نفر بودند که قدرتشان همدیگر را فهمیده بود.
───
اما آن لحظه زیاد طول نکشید.
صدایی از کنار میدان آمد.
جک.
با لبخند تمسخرآمیز گفت:
«چه جالب.»
«دختر یخی و پسر آتشی.»
«فکر کنم آکادمی امسال سرگرمکنندهتر شده.»
───
جولیت نگاهش را از کارل گرفت.
اما نمیدانست...
این اولین بار بود که آتش و یخ کنار هم قرار گرفته بودند.
و شاید...
آخرین بار هم نبود.
📚 پایان پارت دوم 🌸
𓇼________________𓆡
قشنگا لطفا کامنت هم بزارید🎀
- ۲۰۰
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط