{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رزسفیدمن

#رز_سفید_من
#پارت_۲۱
#پارت_اخر



پارت بیست و یک، آخرین پارت رز سفید من


شب، در پاریس، یونگی و جیمین از لیسا و نامجون جدا شدن. جیمین مشغول نگاه کردن به برج ایفل بود. کاپل های مختلفی اونجا بودن. پسر و دختر، دختر و دختر و پسر و پسر. یونگی پشت جیمین ایستاد.

جیمین برگشت و به یونگی نگاه کرد که دید یونگی زانو زده و به جعبه ی مخملی قرمز جلوش گرفته. یونگی صداشو صاف کرد که نتیجه ی بم شدن صداش شد بعد گفت

یونگی:جیمینا، رز سفید و قشنگم، تو با اومدن به زندگیم، شدی امید آیندم. یه روشنایی داخل تاریکی وجودم. با من ازدواج میکنی؟
جیمین:آ... آره هزاران بار آرهههه

همه براشون دست زدن و یونگی حلقه رو داخل انگشت جیمین گذاشت و بغلش کرد.
یونگی:عاشقتم
جیمین:منم عاشقتم

دو سال بعد...
یونگی :جیمیننننننن بیا نجاتم بدهههه این بچه گوشمو کنننند

جیمین از توی آشپزخونه خندید و به شوهرش و پسر بچه ی یک سالشون نگاه کرد. پارسال یونجون رو از پرورشگاه آوردند و حالا بچشون یک سال و دو ماهشه

یونگی:یونجون، پسرم من برات دندونی خریدم که گوش منو گاز بگیری توله؟!!!

یونجون با هیجان پدرشو گاز گرفت و یونگی آهی کشید. زنگ در خورد و یونگی مثل جت در رو باز کرد و نامجون رو دید که بخاطر بردن یونجون اومده بود

یونگی سریع یونجون رو به نامجون داد و یه ساک وسیله بعد هم نامجون رو بیرون کرد

یونگی:موفق باشی بادمجون

بعد هم محکم در رو بست و نفس راحتی کشید. بعد هم پیش جیمین رفت و از پشت بغلش کرد.

جیمین:یونگی الان نه
یونگی:مگه مردم زندگیشونو نمیکنن؟ پس بزار منم زندگیمو بکنم

پایان...




بفرمااااااا🤙🏻👋🏾
این فیک خوب بود؟؟؟
نظرتو بگو زیاد به خودت زحمت نده ولی حداقل لایکو بزن💋🎀🎀
دیدگاه ها (۳)

اسم فیک:پرنسس کوچولوی مافیاژانر:کمی غمگین،مافیایی،عاشقنهکاپل...

#پرنسس_کوچولوی_مافیا#پارت_۱ویو ی اتامروز مثل همیشه بلند شدم ...

#رز_سفید_من#پارت_۲٠چند هفته بعد. روز مسابقه شد هر وقت جیمین ...

#رز_سفید_من#پارت_۱۹جیمین چند ساعت تمرین کرد. بعد هم ماشین رو...

#رز_سفید_من#پارت_۱۴جیمین وارد دفتر یونگی شد ولی اونو اونجا ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط