به نام خدا
به نام خدا
کتاب خوب من یار مهربانم
زیبا و خوش زبانم
گویم سخن فراوان
با اینکه بی زبانم
کنم پندت فراوان
من یارِ پند دانم
این داستان رابرت و ملکه
روزی روزگاری مملکتی بود که یک ملکه ی خیلی داف داشت . با بالا تنه ی بسیار بزرگ و خفن😣 رابرتِ شوالیه هم به همین علت علاقه ی شدیدی به ملکه داشت ، با وجودی که میدانست کوچکترین تماسی با ملکه به حکم مرگش ختم میشه😬 تصمیم گرفت این علاقه اش به بالاتنه ی ملکه را با دوستش فیلیپ بگه 😏 فیلیپِ لاشی پزشک شخصی خاندان سلطنتی بود . فیلیپ به این قضیه فکر کرد و گفت میتونه ترتیبی بده که به چیزی که او و کل مردانِ شهر میخوان برسه . ولی با شرط هزار سکه طلا😉رابرت بدون درنگ قبول کرد . روز بعد فیلیپ معجونی ساخت که باعث خارش شود ، ترتیبی داد تا وقتی ملکه در حال استحمام است در سینه بند او قطره ای ریخته شود . مدت کوتاهی از لباس پوشیدن ملکه نگذشته بود خارش ها شروع شد و شدت پیدا کرد😍 وقتی پادشاه فیلیپ پزشکِ دربار را احظار کرداو گفت بخاطر سمِ یک حشره ی نایاب است که تنها با یک نوع بزاقِ دهانِ خاص که اگر بمدت چهارساعت مداوم اعمال و مکیده شود میتواند باعث کشیده شدن این سم شودو این خارش از بین برود . و تمام آزمایشها نشان داده تنها کسی که بزاقش اون خاصیت رو داره شوالیه رابرته😉😂 پادشاه که خواستار کمک به ملکه اش بود ناچارن دستور داد فورا رابرت رو نزدش احظار کنند😨 اینجا بود که فیلیپِ لاشی پادزهر درمان خارش رابه رابرت داد تا بریزه تو دهنش😂
( پادشاه ناچارن رابرت رو صیغه یک روزه ملکه کرد)
اینو گفتم که یه سریا گیر ندن😂😂😂
در چهار ساعت بعدی رابرت بدون وقه درحال درمانِ ملکه بود . ملکه نیز از خارش افتاد رابرت راضی و خوشحال از آنجا بیرون آمد و از او بعنوان قهرمان ملی تجلیل هم شدبه هنگام بازگشت فیلیپِ لاشیه داستان ما طلب ۱۰۰۰ سکه اش را کرد
شوالیه رابرت که حالا خواسته اش براورده شده بود . و میدانست اگه پولشو نده هیچ گوهی نمیتونه بخوره و فیلیپ نمیتونه خودشو لو بده و جرات گزارش این جریان رو نداره گفت هزار سکه میخوای ؟؟بیا👍👍👍 فیلیپ لبخندی زد و گفت اوکی بای 😏 روز بعد فیلیپ از همون معجون که زده بود به لباس ملکه یه لیوانشو ریخت تو شورتِ پادشاه و فرمانده های ارتش😂 پادشاه دستور داد فورا رابرت رو خبر کنند و .....😂😂
کتاب خوب من یار مهربانم
زیبا و خوش زبانم
گویم سخن فراوان
با اینکه بی زبانم
کنم پندت فراوان
من یارِ پند دانم
این داستان رابرت و ملکه
روزی روزگاری مملکتی بود که یک ملکه ی خیلی داف داشت . با بالا تنه ی بسیار بزرگ و خفن😣 رابرتِ شوالیه هم به همین علت علاقه ی شدیدی به ملکه داشت ، با وجودی که میدانست کوچکترین تماسی با ملکه به حکم مرگش ختم میشه😬 تصمیم گرفت این علاقه اش به بالاتنه ی ملکه را با دوستش فیلیپ بگه 😏 فیلیپِ لاشی پزشک شخصی خاندان سلطنتی بود . فیلیپ به این قضیه فکر کرد و گفت میتونه ترتیبی بده که به چیزی که او و کل مردانِ شهر میخوان برسه . ولی با شرط هزار سکه طلا😉رابرت بدون درنگ قبول کرد . روز بعد فیلیپ معجونی ساخت که باعث خارش شود ، ترتیبی داد تا وقتی ملکه در حال استحمام است در سینه بند او قطره ای ریخته شود . مدت کوتاهی از لباس پوشیدن ملکه نگذشته بود خارش ها شروع شد و شدت پیدا کرد😍 وقتی پادشاه فیلیپ پزشکِ دربار را احظار کرداو گفت بخاطر سمِ یک حشره ی نایاب است که تنها با یک نوع بزاقِ دهانِ خاص که اگر بمدت چهارساعت مداوم اعمال و مکیده شود میتواند باعث کشیده شدن این سم شودو این خارش از بین برود . و تمام آزمایشها نشان داده تنها کسی که بزاقش اون خاصیت رو داره شوالیه رابرته😉😂 پادشاه که خواستار کمک به ملکه اش بود ناچارن دستور داد فورا رابرت رو نزدش احظار کنند😨 اینجا بود که فیلیپِ لاشی پادزهر درمان خارش رابه رابرت داد تا بریزه تو دهنش😂
( پادشاه ناچارن رابرت رو صیغه یک روزه ملکه کرد)
اینو گفتم که یه سریا گیر ندن😂😂😂
در چهار ساعت بعدی رابرت بدون وقه درحال درمانِ ملکه بود . ملکه نیز از خارش افتاد رابرت راضی و خوشحال از آنجا بیرون آمد و از او بعنوان قهرمان ملی تجلیل هم شدبه هنگام بازگشت فیلیپِ لاشیه داستان ما طلب ۱۰۰۰ سکه اش را کرد
شوالیه رابرت که حالا خواسته اش براورده شده بود . و میدانست اگه پولشو نده هیچ گوهی نمیتونه بخوره و فیلیپ نمیتونه خودشو لو بده و جرات گزارش این جریان رو نداره گفت هزار سکه میخوای ؟؟بیا👍👍👍 فیلیپ لبخندی زد و گفت اوکی بای 😏 روز بعد فیلیپ از همون معجون که زده بود به لباس ملکه یه لیوانشو ریخت تو شورتِ پادشاه و فرمانده های ارتش😂 پادشاه دستور داد فورا رابرت رو خبر کنند و .....😂😂
- ۸.۱k
- ۱۸ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط