{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}





جوان تحصیل کرده ای پیش یکی از ثروتمندان رفت تا دختر او را خواستگاری کند.همین که مرد چشمش به قیافه جوان افتاد از این که چنین داماد موقری داشته باشد بسیار خوشحال شد.لذا برای تطمیع وی گفت: من سه دختر دارم که هیچ یک ازدواج نکرده اند و می خواهم همه را به راحتی شوهر دهم از این رو تصمیم گرفته ام به هر یک از آن ها موقع عروسی به تناسب سنشان پولی دهم تا دست خالی به خانه شوهر نروند.



به عنوان مثال آن که هجده سال دارد هجده هزارتومان و آن که بیست وپنج سال دارد بیست وپنج و دیگری که سی ودوسال دارد به همان مقدار وجه نقد دهم. حال شما به خواستگاری کدام یک آمده اید؟



جوان کمی فکرکرد و پرسید: شما دختر صدساله ندارید؟!
دیدگاه ها (۱)

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، ...

// _*_( ‘;’)(‘;’ )/|.| /[]| | /این عکستو تو پارک گرفتم که با...

زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد...

هرکس جواب داد لطفا با دلیل...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :عادت بسیاری از ما مردم...

تاریخ کده:جوان تحصیل کرده ای پیش یکی از ثروتمندان رفت تا دخت...

شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود, قیمتها را میخو...

حتما بخونید خیلی جالبه!😊 پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده ...

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه ا...

شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود, قیمتها را میخو...

شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود، قیمتها را میخو...

:پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود ، قیمتها را میخواند ...

داستانککفش نارنجی پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود، قی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط