{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز صبح بیدار شد، صبحانه خورد، مسواک زد، حمام رفت و بع

یک روز صبح بیدار شد، صبحانه خورد، مسواک زد، حمام رفت و بعدش تصمیم گرفت تبدیل به آدمی بشه که هیچکس ندونه تو فکر و دلش چی میگذره، از شب قبل چیز زیادی یادش نمونده بود، فقط همین‌قدر میدونست که همیشه تصمیم‌های جدی به دنبال پشیمونی‌های جدی‌تر گرفته میشن...
دیدگاه ها (۱)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۰ | «صبحِ شلوغ» ...

رمان جونگ کوک

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

《تکپارتی》......بارون اروم اروم میبارید. ا.ت از صبح زود بیدار...

وقتی دوست پسرت تولدت رو فراموش کرد💛پارت ۱روایت از زبان کایلی...

Part:7🐣این بار صبح سونا فرق داشت یک نفر بود که به او اهمیت ب...

🦢 پارت نهم | شروع بازیصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدا...

دیو و دلبر پارت ۳ <<به زبان نویسنده>>دخترک روی تخت بود روی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط