{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوی شماره

{سناریوی شماره ۶ }
||پارت دوم ||
نام سناریوی:
{ لعنتی چرا انقدر ... ناز }

از زبان من 😁💫


خب از ساعت ۸ تا ۴ نگهبانی اون منطقه با میدوریا س
میدوریا امد سر شیف ولی با صحنه عجیبی رو به رو شد دید که باکوگو داره با یه همستر دوا میکنه 😂

قیافه میدوریا صفحه بعدی لطفا فقط یه صفحه بزن یه مزه داستان نره باش ؟ ممنون 🎀 عکس شماره ۲

وقتی که میدوریا دید که جریان جدیه ولی داشت از خنده منفجر میشد پس در دهنش رو بادست گرفت
عکس شماره ۳

خب از زبون ایزوکو توی زهنش

یا خدا اگه الان کاچان بفهمه من اینجا و اینو دیدم قطعا .... 😳
(پاهش رفت سر یه چون و صدای چوب در امد 🥴🔪)

ای وای 😶

(باکوگو سرش یک دفه ای برگردوند و میدوریا رو دید )

(نکته اینه توی عکس یه جای دیگن و لباس شخصی تنشونه شما لباس کارشون رو تصور کنید ممنون حالا برو عکس شماره ۴ و ۵ )



باکوگو : آهای نفلهههههههههه تو اینجا چه کار میکنی هاااااااااااا💢💯💯
مگه نباید الان تو UA باشی !!!!!!!!! 💢💯💯💯
اینجا چه غلطی میخوری !!!!!!؟!!!!!!! 💢💯💯💯💯
هاااااااااااااااااااااا پس چرا اینجاییییییییییی💢💢💢

میدوریا: (در بین داد و بیداد های باکوگو سعی میکند حرف بزند)
نه نه کاچان من همین الان رسیدم اصلا هيچی....😅

باکوگو :(که از شدت عصبانیت و خجالت سرخ شده)
اییییییی نفله دروغ گووووو چرت و پرت تحویل من ندهههههههههههههه و ....
میدوریا:(.....) نه نه کاچان بزار توضیح بدم !!!

(پاش رفت سر یه چیزی داشت لیز میخورد )

عکس شماره ۶ تا آخر رو ببیت بعد برید پست بالا اونم همه عکسارو بیبنید )






میدوریا : (سرخ)
عه ... ک...کاچان ... از روی من میشه پاشی ؟...؟

باکوگو : (به خودش اومده تازه به سرعت از روی میدوریا پا میشه و جک میکنه کسی اونجا نباشه و خدا رو شکر کسی هم نبود ولی روش رو برگردوند که میدوریا نبینش که لبو شده )
هایی نفله اگه به کسی راجب امروز چیزی بگی میکشمت 💢


ادامه داره
دیدگاه ها (۶)

{سناریوی شماره ۶ }||پارت اول ||   نام سناریوی:{ لعنتی چرا ان...

سناریوی شماره ۶ }||پارت = معرفی ||   نام سناریوی:{ لعنتی چرا...

رقیب سخت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط