رززخمیمن
#رز_زخمی_من
Part. 103
*آخرین جرعهی نوشیدنی رو نوشیدن و صدای خندهی آرومشون هنوز تو فضای رستوران میپیچید. شام به پایان رسیده بود، اما هیچکدوم تمایلی به رفتن نداشتن. جونگکوک دست ات رو گرفت، انگشتهاش رو لابهلای انگشتهای ات قفل کرد و با نگاهی که تمام دنیا توش خلاصه شده بود، گفت:*
جونگکوک. میدونم که قول دادم بهترین شب عمرت باشه، ولی فکر میکنم این تازه اولشه.
*ات با اعتماد به نفس بیشتری، سرشو بالا گرفت و لبخند زد.*
ات. فقط اولش؟ فکر کردم قراره تا صبح بهم قول بدی.
*جونگکوک قهقهه زد، کنار ات نشست. گرم و واقعی، و دست ات رو بوسید.*
جونگکوک. باشه، تا صبح هم قول میدم. تا وقتی که خورشید دوباره طلوع کنه و بگه که این شب، به اندازهی کافی طولانی نبوده.
*لحظهای سکوت بینشون حاکم شد، سکوتی پر از حرفهای ناگفته و احساسات عمیق. ات به آرامی سرشو روی شونهی جونگکوک گذاشت.*
ات. گاهی فکر میکنم چطور ممکنه اینقدر خوششانس باشم که تو رو دارم.
*جونگکوک نفس عمیقی کشید و بوی عطر ات رو به ریههاش فرستاد.*
جونگکوک. منم همین حس رو دارم، ات. هر روز، هر لحظه. انگار دنیا وقتی تو رو به من داد، کامل شد.
*از رستوران که بیرون اومدن، هوای خنک شب صورتشون رو نوازش داد. جونگکوک ات رو به سمت ماشین همراهیش کرد، اما این بار، قبل از باز کردن در، دستش رو روی گونهی ات کشید و آروم بوسیدش. یه بوسهی کوتاه، اما سرشار از اشتیاق.*
جونگکوک. بیا بریم. شب هنوز خیلی مونده.
*وقتی برگشتن به هتل، سکوت بینشون فرق کرده بود. دیگه سکوت انتظار نبود، سکوت نزدیکی و درک متقابل بود. رسیدن به اتاق، انگار ورود به دنیایی بود که فقط خودشون دوتا توش حضور داشتن. جونگکوک به آرامی در رو بست و ات رو به دیوار تکیه داد. چشمهاش در چشم ات قفل شد، و این بار، ات اولین قدم رو برداشت. دستش رو دور گردن جونگکوک انداخت و بوسهای عمیقتر و پرشورتر رو شروع کرد. بوسهای که تمام حرفهای ناگفته، تمام قولها و تمام عشقشون رو در خودش داشت.
جونگکوک با نفس نفس زدن گفت.*
جونگکوک. فقط مال من باش امشب.
ات. همیشه مال تو بودم، جونگکوک. فقط شاید خودمون دیر فهمیدیم.
*اون شب، ستارگان بیرون پنجرهی اتاق هتل، شاهد عشقی بودن که تازه در ابتدای راهش، عمیق و جاودانه شده بود. هر لمس، هر نگاه، هر نفس، پر بود از تضمینی برای آیندهای که با هم میساختن.*
پایان🌙✨
#فیک
Part. 103
*آخرین جرعهی نوشیدنی رو نوشیدن و صدای خندهی آرومشون هنوز تو فضای رستوران میپیچید. شام به پایان رسیده بود، اما هیچکدوم تمایلی به رفتن نداشتن. جونگکوک دست ات رو گرفت، انگشتهاش رو لابهلای انگشتهای ات قفل کرد و با نگاهی که تمام دنیا توش خلاصه شده بود، گفت:*
جونگکوک. میدونم که قول دادم بهترین شب عمرت باشه، ولی فکر میکنم این تازه اولشه.
*ات با اعتماد به نفس بیشتری، سرشو بالا گرفت و لبخند زد.*
ات. فقط اولش؟ فکر کردم قراره تا صبح بهم قول بدی.
*جونگکوک قهقهه زد، کنار ات نشست. گرم و واقعی، و دست ات رو بوسید.*
جونگکوک. باشه، تا صبح هم قول میدم. تا وقتی که خورشید دوباره طلوع کنه و بگه که این شب، به اندازهی کافی طولانی نبوده.
*لحظهای سکوت بینشون حاکم شد، سکوتی پر از حرفهای ناگفته و احساسات عمیق. ات به آرامی سرشو روی شونهی جونگکوک گذاشت.*
ات. گاهی فکر میکنم چطور ممکنه اینقدر خوششانس باشم که تو رو دارم.
*جونگکوک نفس عمیقی کشید و بوی عطر ات رو به ریههاش فرستاد.*
جونگکوک. منم همین حس رو دارم، ات. هر روز، هر لحظه. انگار دنیا وقتی تو رو به من داد، کامل شد.
*از رستوران که بیرون اومدن، هوای خنک شب صورتشون رو نوازش داد. جونگکوک ات رو به سمت ماشین همراهیش کرد، اما این بار، قبل از باز کردن در، دستش رو روی گونهی ات کشید و آروم بوسیدش. یه بوسهی کوتاه، اما سرشار از اشتیاق.*
جونگکوک. بیا بریم. شب هنوز خیلی مونده.
*وقتی برگشتن به هتل، سکوت بینشون فرق کرده بود. دیگه سکوت انتظار نبود، سکوت نزدیکی و درک متقابل بود. رسیدن به اتاق، انگار ورود به دنیایی بود که فقط خودشون دوتا توش حضور داشتن. جونگکوک به آرامی در رو بست و ات رو به دیوار تکیه داد. چشمهاش در چشم ات قفل شد، و این بار، ات اولین قدم رو برداشت. دستش رو دور گردن جونگکوک انداخت و بوسهای عمیقتر و پرشورتر رو شروع کرد. بوسهای که تمام حرفهای ناگفته، تمام قولها و تمام عشقشون رو در خودش داشت.
جونگکوک با نفس نفس زدن گفت.*
جونگکوک. فقط مال من باش امشب.
ات. همیشه مال تو بودم، جونگکوک. فقط شاید خودمون دیر فهمیدیم.
*اون شب، ستارگان بیرون پنجرهی اتاق هتل، شاهد عشقی بودن که تازه در ابتدای راهش، عمیق و جاودانه شده بود. هر لمس، هر نگاه، هر نفس، پر بود از تضمینی برای آیندهای که با هم میساختن.*
پایان🌙✨
#فیک
- ۷.۷k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط