زن فقیری که خانواده کوچکی داشت،
زن فقیری که خانواده کوچکی داشت،
با یک برنامه رادیویی تماس گرفت
و از "خدا" درخواست کمک کرد.
مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد،
تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد....
آدرس او را به دست آورد
و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد.
ضمنا به او گفت:
وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده،
بگو کار "شیطان" است.
وقتی منشی به خانه زن رسید،.....
زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد
و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد.
منشی از او پرسید:
نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟
زن جواب داد:
نه، مهم نیست.......
وقتی "خـــــــــــــدا" امر کند، .......
حتی "شیطان" هم فرمان می برد
با یک برنامه رادیویی تماس گرفت
و از "خدا" درخواست کمک کرد.
مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد،
تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد....
آدرس او را به دست آورد
و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد.
ضمنا به او گفت:
وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده،
بگو کار "شیطان" است.
وقتی منشی به خانه زن رسید،.....
زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد
و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد.
منشی از او پرسید:
نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟
زن جواب داد:
نه، مهم نیست.......
وقتی "خـــــــــــــدا" امر کند، .......
حتی "شیطان" هم فرمان می برد
- ۳.۵k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط