کاشکیمیشددوبارهبهزمینبرگردم
#کاشکی.میشد.دوباره.به.زمین.برگردم.
پارت:1
*وقتی فیلیکس چشماش و باز میکنه سریع بلند میشه و کارهای شخصیم رو انجام میده و یه دوش 10مینی میگیره .*
*موهاشو که خشک کرد وارد آشپز خانه میشه ،صبحانه درست میکنه و میخوره.*
*فیلیکس درحال خوردن صبحانه بود که گوشیش زنگ میخوره ، گوشی رو برمی داره و به اسم روی صفحه نگاه میکنه و با اسم هان مواجه میشه ..*
جواب میده
هان:"یونگ بوکاا بدو بیا خونه ای ان بدووو!!"
فیلیکس:'اولاً سلام . دوماً برای چی بیام؟؟"
هان :" بیخیال .. تو بیا بعد برات توضیح میدم"
فیلیکس :"اوکی میام فقط بزار اول صبحانمو بخورم بعد میام "
هان :" باشه ، بای بای کوچولو"
*فیلیکس با حرص گفت :" هاننن. فقط بزار دستم بهت برسه ناکارت میکنم س...."
*صدای بوق گوشی رو شنیدم نگاهی به گوشیم انداختم که دیدم هان گوشی رو قطع کرده.*
*بعد از اینکه صبحانمو خوردم دوباره یه دوش ۲۰ مینی گرفتم .*
*موهامو خشک کردم و حالت دادم سمت کمد رفتم و لباس مد نظرم رو دراوردم و پوشیدم .*
*...و در آخر عطرمو زدم ، کیفمو برداشتم ، وسایل مد نظرم رو توی کیفم گذاشتم و از خونه بیرون رفتم .*
*سوار ماشینم شدم و به خونه ای ان رفتم .*
*وقتی رسیدم پیاده شدم ماشین رو خاموش کردم و سمت در خونه رفتم .*
*خواستم در بزدم که یهو متوجه باز بودن در شدم .*
*اهمیت ندادم و رفتم داخل که صدای ای ان رو شنیدم که گفت : "من باهاتون نمیام ، تو و فیلیکس باهم برین اونجا ، من کار دارم باید بمونم !"
*هان تا اومد که چیزی بگه ، گفتم : "سلام !"
*هان و ای ان تازه فهمیدن که من اومدم .*
هان : "سلام یونگ بوکا!"
*هان اومد بغلم کرد ، منم بغلش کردم .*
*متوجه شدم که هان ولم نمیکنه سمت ای آن برگشتم ، گفتم : "چی شده بود ؟صداتون تا اون ور دنیا هم میومد !"
ای ان گفت :" ای بابا از دست تو فیلیکس ، اصلا چرا بهش گفتی که بریم اون کلبه ترسناک رو اجاره کنیم ، الان گیر داده به من میگه توهم بیا ، منم کار دارم نمیتونم بیام !"
فیلیکس: "اشکال ندارد ، خودم و هان میریم اونجا بای"
هان:" بای بای ای ان"
ادامه دارد..
ناشناس :https://abzarek.ir/service-p/msg/2814769
آیدی روبیکا:@dalui_shadow
پارت:1
*وقتی فیلیکس چشماش و باز میکنه سریع بلند میشه و کارهای شخصیم رو انجام میده و یه دوش 10مینی میگیره .*
*موهاشو که خشک کرد وارد آشپز خانه میشه ،صبحانه درست میکنه و میخوره.*
*فیلیکس درحال خوردن صبحانه بود که گوشیش زنگ میخوره ، گوشی رو برمی داره و به اسم روی صفحه نگاه میکنه و با اسم هان مواجه میشه ..*
جواب میده
هان:"یونگ بوکاا بدو بیا خونه ای ان بدووو!!"
فیلیکس:'اولاً سلام . دوماً برای چی بیام؟؟"
هان :" بیخیال .. تو بیا بعد برات توضیح میدم"
فیلیکس :"اوکی میام فقط بزار اول صبحانمو بخورم بعد میام "
هان :" باشه ، بای بای کوچولو"
*فیلیکس با حرص گفت :" هاننن. فقط بزار دستم بهت برسه ناکارت میکنم س...."
*صدای بوق گوشی رو شنیدم نگاهی به گوشیم انداختم که دیدم هان گوشی رو قطع کرده.*
*بعد از اینکه صبحانمو خوردم دوباره یه دوش ۲۰ مینی گرفتم .*
*موهامو خشک کردم و حالت دادم سمت کمد رفتم و لباس مد نظرم رو دراوردم و پوشیدم .*
*...و در آخر عطرمو زدم ، کیفمو برداشتم ، وسایل مد نظرم رو توی کیفم گذاشتم و از خونه بیرون رفتم .*
*سوار ماشینم شدم و به خونه ای ان رفتم .*
*وقتی رسیدم پیاده شدم ماشین رو خاموش کردم و سمت در خونه رفتم .*
*خواستم در بزدم که یهو متوجه باز بودن در شدم .*
*اهمیت ندادم و رفتم داخل که صدای ای ان رو شنیدم که گفت : "من باهاتون نمیام ، تو و فیلیکس باهم برین اونجا ، من کار دارم باید بمونم !"
*هان تا اومد که چیزی بگه ، گفتم : "سلام !"
*هان و ای ان تازه فهمیدن که من اومدم .*
هان : "سلام یونگ بوکا!"
*هان اومد بغلم کرد ، منم بغلش کردم .*
*متوجه شدم که هان ولم نمیکنه سمت ای آن برگشتم ، گفتم : "چی شده بود ؟صداتون تا اون ور دنیا هم میومد !"
ای ان گفت :" ای بابا از دست تو فیلیکس ، اصلا چرا بهش گفتی که بریم اون کلبه ترسناک رو اجاره کنیم ، الان گیر داده به من میگه توهم بیا ، منم کار دارم نمیتونم بیام !"
فیلیکس: "اشکال ندارد ، خودم و هان میریم اونجا بای"
هان:" بای بای ای ان"
ادامه دارد..
ناشناس :https://abzarek.ir/service-p/msg/2814769
آیدی روبیکا:@dalui_shadow
- ۵.۰k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط