║پارت10. ║☃➢
║پارت10. ║☃➢
باهم وارد عمارت شدیم مامان با دیدنمون خوشحال و با ذوق باهامون روبوسی کرد
قربونتون برم میدونین چن وقته دور هم جمع نشدیم
نامجون پوزخندی زدو گفت از این به بعد بیشتر باهمیم
بعداز اومدن بابا و احوال پرسی و صرف غذا
مامان با سانا و بابا هم با ما حرف میزد در مورد شرکت که تازه رئیسش شده بودم حرف
میزدیم
صدامو صاف کردمو بلند گفتم
یه چیزی هست که میخوام در جریان باشین
سانا:از وقتی اومدم کنجکاوم بدونم
...من میخوام ازدواج کنم
مامان بلند شد اومد گونمو بوسید
میدونستم
دیدی دیدی گفتم پسرم چن روز خوشحاله نگو میخواد سر و سامون بگیره
قربونت برم
بابا:خوشحال شدم پسر حالا عروس خانم ما کی هست ما میشناسیم
...اره میشناسین ولی نه خیلی زیاد
سانا_ وای بالخره جاری جونم داره میاد
نامجون عصبانی بلند شدو گفت بس کن تهیونگ
مامان فک میکنی پسرت آدم شده میخواد سرو سامون بگیره
...درست صبحت کن
_ من رفتارم مشکل داره یا تو
مامان_ چه خبرته نامجون مشکلش چیه مگه
بابا_ تهیونگ چی شده؟
نامجون: از من بپرس پدر من شازده پسرت نمیخواد واستون عروس بیاره میخواد انتقام
بگیره اونم از یه دختر بچه پونزده ساله
بابا_ چی؟!!
مامان_ نامجون چی میگی تو
تهیونگ-
با کالفگی گفتم اره من میخوام با دختر بچه پونزده ساله ازدواج کنم من میخوام انتقام
زندگی که حروم شد و از یونگی بگیرم
مامان دستشو گذاشت رو قلبش و گفت
نه این پسر من نیست پسر من نمیتونه این
کارو بکنه
بابا_ عزیزم آروم باش
تهیونگ تو میخوای با دختر یونگی ازدواج کنی
قبل از من نامجون دوباره با عصبانیت گفت
اره میخواد انتقام سولا و از خواهر زادش بگیره
فک میکنه یونگی نذاشته به سولا برسه
روشو کرد بهم و ادامه داد نمیفهمی سولا
خودش تورو نخواست یونگی
نقشی نداشت
حتی اگه یونگی نقشی داشت دخترش خارج از گوده
ادامه دارد...
باهم وارد عمارت شدیم مامان با دیدنمون خوشحال و با ذوق باهامون روبوسی کرد
قربونتون برم میدونین چن وقته دور هم جمع نشدیم
نامجون پوزخندی زدو گفت از این به بعد بیشتر باهمیم
بعداز اومدن بابا و احوال پرسی و صرف غذا
مامان با سانا و بابا هم با ما حرف میزد در مورد شرکت که تازه رئیسش شده بودم حرف
میزدیم
صدامو صاف کردمو بلند گفتم
یه چیزی هست که میخوام در جریان باشین
سانا:از وقتی اومدم کنجکاوم بدونم
...من میخوام ازدواج کنم
مامان بلند شد اومد گونمو بوسید
میدونستم
دیدی دیدی گفتم پسرم چن روز خوشحاله نگو میخواد سر و سامون بگیره
قربونت برم
بابا:خوشحال شدم پسر حالا عروس خانم ما کی هست ما میشناسیم
...اره میشناسین ولی نه خیلی زیاد
سانا_ وای بالخره جاری جونم داره میاد
نامجون عصبانی بلند شدو گفت بس کن تهیونگ
مامان فک میکنی پسرت آدم شده میخواد سرو سامون بگیره
...درست صبحت کن
_ من رفتارم مشکل داره یا تو
مامان_ چه خبرته نامجون مشکلش چیه مگه
بابا_ تهیونگ چی شده؟
نامجون: از من بپرس پدر من شازده پسرت نمیخواد واستون عروس بیاره میخواد انتقام
بگیره اونم از یه دختر بچه پونزده ساله
بابا_ چی؟!!
مامان_ نامجون چی میگی تو
تهیونگ-
با کالفگی گفتم اره من میخوام با دختر بچه پونزده ساله ازدواج کنم من میخوام انتقام
زندگی که حروم شد و از یونگی بگیرم
مامان دستشو گذاشت رو قلبش و گفت
نه این پسر من نیست پسر من نمیتونه این
کارو بکنه
بابا_ عزیزم آروم باش
تهیونگ تو میخوای با دختر یونگی ازدواج کنی
قبل از من نامجون دوباره با عصبانیت گفت
اره میخواد انتقام سولا و از خواهر زادش بگیره
فک میکنه یونگی نذاشته به سولا برسه
روشو کرد بهم و ادامه داد نمیفهمی سولا
خودش تورو نخواست یونگی
نقشی نداشت
حتی اگه یونگی نقشی داشت دخترش خارج از گوده
ادامه دارد...
- ۱۰۵
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط