{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


فاجعه ی داستان می دانی از کجا شروع می شود ؟
از آنجایی که
نگاهت هر سویی می چرخد
الا
به چشمانش
حواست به کفش هایِ واکس زده ی همسایه هست
اما
به دلتنگی هایِ هرروزه ی او نیست
خنده هایِ بلندت تا بیرونِ درِ خانه ادامه دارد
اخمت اما
داخل می شود
ساده تر بگویم
فاجعه از آنجایی شروع می شود
که به خیالت
دیگر وقتش شده کمی غرور
چاشنیِ لحظه ها کُنی
پیشِ خودت می گویی
دیگر زیادیش می شود بیش از این گفتن و نشان دادن
و باور کنید
هست لحظه هایی که عاشقترینمان نیز
از فکرمان چنین حرفهایی عبور می کند

دوست داشتن هیچ منتی بر سرِ هیچکس ندارد
ما آدمها
آمده ایم تا عاشق باشیم
حالا در این میان چه شد که
اینچنین سرد می گذرد روزهایمان را
باید گاهی از روزگار پرسید
دوستش داری ؟
بودنش برایِ بودنت آرامش است ؟
خنده هایش از جنسِ نابِ بهار است ؟
قدم محکم بردار
به سویش برو
و تمامِ این ها را بگو
هیچکس از عشقِ زیاد نمی میرد

این روزها
بی مهری دارد دمار از روزگارِ تمامیِ ما
در می آورد جانم.

دیدگاه ها (۵)

☘ ️🕊 اونروز اگر در چوبی کهنه، پنجره و کبوتری که لبش نشسته بو...

•اردیبهشت را باید لباس نو پوشید. پیراهنی گل‌دار از جنس بهار....

.به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیاتاز همان جا که رسد درد همان ...

ای جان و جهان،جان و جهان گم کردمای ماه زمین و آسمان گم کردمم...

when silence became a scream p26

زندگی، بازیِ عجیبی است.چقدر درد دارد که با تمامِ توان، با تم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط