مهین دخت را به آغوش ابدی خاک دادند
113^
مهین دخت را به آغوش ابدی خاک دادند .
من نرفتم .
نمیتوانستم با چهره شیوا و فربد و بقیه رو به رو بشوم . نمیتوانستم خودم را مقصر ندانم . منِ لعنتی مادرشان را کشته بودم . همه چیز تقصیر من بود که مراقبش نبودم .
مشغول چیدن دوباره وسایلم در کارتن ها شدم . کاش تا دیر نشده بود از خاطراتش برایش یک کتاب نوشته بودم .
شالی که برایم بافته بود را سرم انداختم ، همان سارافون پلنگی اپل داری که میگفت خیلی به من می آید . به املاکی گفته ام یک خانه برایم پیدا کند که هیچ شباهتی به این خانه نداشته باشد .
پریچهر آمد و مرا دید . تعجب کرد که برای اولین بار مرا با البسه سیاه نمیبیند .
بغض داشت . گفت :« تو هم میخوای بری؟»
گفتم :« کاش میشد از دنیا میرفتم .»
لبخندی زد و بغض کرد . خودمانیم ، احتمالا وقتی جوان بوده بسیار زیبا بوده .
همدیگر را در آغوش گرفتیم و او خیلی گریه کرد ، ولی من از بغض رو به خفگی رفتم و اشکم در نیامد .
قبل از اینکه با وانت بار تماس بگیرم ، سمت خانه پدری سیما برگشتم . آنجا کسی بود که میتوانست مرا آرام کند .
زنگ واحدشان را زدم .
متوجه شدم پرده کمی کنار رفت و شبهی در قامتش دیدم . اما در باز نشد . مرا دید ، خانه بود ، اما در را باز نکرد . مثل روح مرده ای که توی خانه حضور دارد اما قدرت انجام فعالیتی را ندارد .
دست خالی برگشتم .
حق با سیما بود . برادرش اصلا طبیعی به نظر نمیرسید .
_ مینا ، مگر تمام میشود این ژانویه ی کوفتی ؟ بیست و هشتم ژانویه ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
مهین دخت را به آغوش ابدی خاک دادند .
من نرفتم .
نمیتوانستم با چهره شیوا و فربد و بقیه رو به رو بشوم . نمیتوانستم خودم را مقصر ندانم . منِ لعنتی مادرشان را کشته بودم . همه چیز تقصیر من بود که مراقبش نبودم .
مشغول چیدن دوباره وسایلم در کارتن ها شدم . کاش تا دیر نشده بود از خاطراتش برایش یک کتاب نوشته بودم .
شالی که برایم بافته بود را سرم انداختم ، همان سارافون پلنگی اپل داری که میگفت خیلی به من می آید . به املاکی گفته ام یک خانه برایم پیدا کند که هیچ شباهتی به این خانه نداشته باشد .
پریچهر آمد و مرا دید . تعجب کرد که برای اولین بار مرا با البسه سیاه نمیبیند .
بغض داشت . گفت :« تو هم میخوای بری؟»
گفتم :« کاش میشد از دنیا میرفتم .»
لبخندی زد و بغض کرد . خودمانیم ، احتمالا وقتی جوان بوده بسیار زیبا بوده .
همدیگر را در آغوش گرفتیم و او خیلی گریه کرد ، ولی من از بغض رو به خفگی رفتم و اشکم در نیامد .
قبل از اینکه با وانت بار تماس بگیرم ، سمت خانه پدری سیما برگشتم . آنجا کسی بود که میتوانست مرا آرام کند .
زنگ واحدشان را زدم .
متوجه شدم پرده کمی کنار رفت و شبهی در قامتش دیدم . اما در باز نشد . مرا دید ، خانه بود ، اما در را باز نکرد . مثل روح مرده ای که توی خانه حضور دارد اما قدرت انجام فعالیتی را ندارد .
دست خالی برگشتم .
حق با سیما بود . برادرش اصلا طبیعی به نظر نمیرسید .
_ مینا ، مگر تمام میشود این ژانویه ی کوفتی ؟ بیست و هشتم ژانویه ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۲.۱k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط