{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
آرام و سرد گفت : که در طالع شما ...

قلبم تپید باز عرق روی صورتم نشست
گفتم بگو مسافر من می رسد ؟ و یا ...

با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد
گفتم چه شد ؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها

آخر شروع کرد به تفسیر فال من
با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

اینجا فقط دو خط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دلشدهٔ تا ابد جدا ...

انگار که بی امان به سرم ضربه می زدند
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا ...؟

گفتم درست نیست از اول نگاه کن
فریاد زد بفهم ... رها کرده او تو را

دیدگاه ها (۳)

بـــــاران کـــــمـــــی آهـســـتـــــه تــــــــــر ...

ﺗﻮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﮔﺮ,ﺑﺎﺩﻩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻧﮑﻨﻢ!ﻣﯽ ﻧﻨﻮﺷﻢ ؛ ﻧﮑﺸﻢ عربده,ﻣﺴﺘﯽ ...

چه زیبا میشد این دنیا اگر شاه و گدا کم بود ...

#حکم #دل کردم ... ولیکن اول بازی بریددل بدستش داده بودم پس چ...

صحنه;پارت دوازدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط