{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" بی تو مهتاب شبی " * نه ! شب توفانی بود

" بی تو مهتاب شبی " * نه ! شب توفانی بود
آسمان بغض بدی داشت و بارانی بود


از خیابان تو با اشک گذر می کردم
در نگاهم همه حسرت ، همه ویرانی بود


آنچه در آن شب توفان زده می دیدم من
برق چشمان قشنگت به فراوانی بود


خیس از گریه و باران همه جا می گشتم
می شنیدم که : عجب آدم نادانی بود !


یاد باران و تو و شهر عذابم می داد
وای ! آن شب ، شب غمگین زمستانی بود


رفته بودی تو از آن شهر و خیابان اما
باز هم بودی و این عین پریشانی بود


آن قدر دور شدی تا بشوی بی خبر از
درد هجری که مرا کشت و پنهانی بود
دیدگاه ها (۶)

من که اصرار ندارم تو خودت مختارییا بمان یا که نرویا نگهت مید...

داستان سهراب و پریسا نویسنده مرتضی متقیان

The sound of bells part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط