اولین عشق
اولین عشق
پارت ۱۲
آنیا از پیش دامیان میره
فردا صبح توی مدرسه :
دامیان :چرا اون کله خوکی نمیاد
بکی :نمیدونم و توهم خفه شو
که یهو آنیا میاد
آنیا :بچه ها بسه دیگه دعوا رو تموم کنید
دامیان :به تو ربطی نداره میگو خان
بکی :خفه شو پسره احمق
هندرسون وارد میشود :اصلا با ظرافت نیست برید سوار اتوبوس بشید
در داخل اوتوبوس :
آنیا کم کم خوابش میگیره و میوفته رو شونه ی دامیان
دامیان :هوی میگو پاشو ببینم (با عصبانیت )
بکی :بیدارش نکن گناه که نکرده رو شونه تو خوابیده نگاه
دامیان که قرمز شده بود :باشه بابا
بعد یه مدت دامیان هم خوابش میگیره و میفته روی سر آنیا
بکی :وای اون دوتا رو نگاه کن فقط
آلیس :(من الان باید جای اون میگو باشم وایسا حالا تو اردو حالت رو جا میارم )
آنیا با حرفای آلیس از خواب بیدار شد و گریه اش گرفت
بکی :آنیا جونم خوبی(با حالت نگران )
دامیان بیدار میشه هوی میگو چته بابا یه لحظه نمیطاری بخوابیم
آنیا :آنی...ا..هق..هق..خواب...هق..بد دیده...هق هق (با گریه)
بکی :آنبا دیگه تموم شده عزیزم باشه ؟
که آقای هندرسون میگه بچه ها بیدار شید که رسیدیم
آنیا :وای چه جنگل قشنگیه
هنری :چادر شما اون طرفه سمت جنگل
داخل چادر :
آنیا :پسر دوم میخوایی چیکار کنی؟
دامیان :میخوا بکپم چون یکی تو اوتوبوس نذاشت بخوابم
آنیا :پس آنیا هم میخواد بخوابه
بکی :منم تو اتوبوس نخوابیدم
دامیان :هرکاری میخوای بکن
بکی صبر کرد تا اون دوتا بخوابن
بعد با خودش گفت :تو اوتوبوس این لذت کم بود ولی حالا میخوام مثل زوج های عاشق بکنمتون 😈)
بعد دامیان هول میده طرف آنیا و دستای آنیا رو دور دامیان حلقه میکنه و دستای دامیان هم همینطور وبعد میگه :باید برم تا به عنوان مجرم شناخته نشم🤭
در همین لحظه نوچه های دامیان که باهاش کار داشتن رفتن توی چادر که اون لحظه دیدن و حسابی شوکه شدن
امیل :باید بریم به آلیس ساما بگیم
اوین :این دختره ی بی سرو پا چجوری جرعت کرده این کارو بکنه
آلیس وقتی میاد و این صحنه رو میبینه دادی میزنه که دامیان بیدار میشه و میگه هوی چته.... وایسا ببینم چی ... اون دختره ی میگو و سریع پامیشه میره بیرون
بعد یه مدت آنیا بیدار میشه و میبینه کسی نیست میره بیرون چادر سمت تجمع که دامیان یقه آنیا رو میگیره و میگه :ای دختره ی حرومزاده الدنگ چطور جرعت کردی همچین کاری بکنی ها بگو ببینم (باداد)
آنیا که نمیدونه چی شده گریه اش میگیره
دامیان :چرا به حرف نمیایی دختره ی حرومزاده هاه (باداد)
آنیا گریه اش بیشتر میشه :آنیا هیچ کاری نکرده ...هق ..هق
که بکی میاد سمتشون
بکی :چته پسره ی احمق ولش کن
دامیان :تو برو گمشو این دوست احمقت چیکار نکرده
بکی :اون کار من بود نه آنیا اون فقط خوابیده بود
دامیان که شوکه شده آنیا رو ول میکنه و آنیا هم سریع فرار میکنه داخل جنگل
۵ ساعت بعد :
بکی :(چرا آنیا برنگشته نکنه بلایی سرش اومده باید برم دنبالش بگردم )و میره سمت چادر که چراغ قوه برداره
دامیان :هوی داری کجا میری ؟
بکی :میرم دنبال آنیا
دامیان :اون میگو هنوز برنگشته ؟(با صدای یکم نگران )
بکی :نه هنوز من میرم ولی توهم بدون که خیلی ناراحتش کردی مگه قلبت از سنگه که اونجوری اون بیچاره گرفتی و بهش فحش دادی ؟و میره
دامیان :(مگه قلبت ازسنگه ....مگه قلبت از سنگه ...اره قلب من از سنگه ولی اون میگو .....تچ باید برم دنبالش بگردم)و چراغ قوشو برمیداره و میره پیش بکی و میگه :من میرم اون طر ف تو ام برو اون یکی طرف
بکی :باشه و بعد میره
دامیان میره که میرسه وسطای جنگل که به آنیا برمیخوره که داره با خودش حرف میزنه :آنیا فقط میخواد با پسر دوم دوم دوست شه تا دیگه سرش داد نزنه و به اون حرفای بد نزنه در حالی که آنیا هیچ کاری نکرده
دامیان :(یعنی انقدر از حرفام ناراحت شده ؟)و میره سمت آنیا
آنیا :پ...پسردوم تو اینجا چیکار میکنی ؟(با صدای ترسیده )
دامیان :اومدم دنبالت بکی نگرانت شده بود و میشینه کنار آنیا
فضا درسکوته ولی یه سکوت معنی دار که آنیا میخوابه روی شونه دامیان دامیانم پرنسسی بغلش میکنه و میبرتش سمت چادر که بکی میاد
بکی :ببینم چرا پاهای آنیا زخمه چرا بغلش کردی ؟( با صدای نگران)
دامیان :نمیدونم چرا پاهاش زخمیه ولی خوابش برد منم آوردمش
بکی :باشه بریم توی چادر
و آنیا رو میزارن توی چادر که دامیان میگه :من میرم چسب زخم بیارم
بکی :باشه برو
بای بای
پارت ۱۲
آنیا از پیش دامیان میره
فردا صبح توی مدرسه :
دامیان :چرا اون کله خوکی نمیاد
بکی :نمیدونم و توهم خفه شو
که یهو آنیا میاد
آنیا :بچه ها بسه دیگه دعوا رو تموم کنید
دامیان :به تو ربطی نداره میگو خان
بکی :خفه شو پسره احمق
هندرسون وارد میشود :اصلا با ظرافت نیست برید سوار اتوبوس بشید
در داخل اوتوبوس :
آنیا کم کم خوابش میگیره و میوفته رو شونه ی دامیان
دامیان :هوی میگو پاشو ببینم (با عصبانیت )
بکی :بیدارش نکن گناه که نکرده رو شونه تو خوابیده نگاه
دامیان که قرمز شده بود :باشه بابا
بعد یه مدت دامیان هم خوابش میگیره و میفته روی سر آنیا
بکی :وای اون دوتا رو نگاه کن فقط
آلیس :(من الان باید جای اون میگو باشم وایسا حالا تو اردو حالت رو جا میارم )
آنیا با حرفای آلیس از خواب بیدار شد و گریه اش گرفت
بکی :آنیا جونم خوبی(با حالت نگران )
دامیان بیدار میشه هوی میگو چته بابا یه لحظه نمیطاری بخوابیم
آنیا :آنی...ا..هق..هق..خواب...هق..بد دیده...هق هق (با گریه)
بکی :آنبا دیگه تموم شده عزیزم باشه ؟
که آقای هندرسون میگه بچه ها بیدار شید که رسیدیم
آنیا :وای چه جنگل قشنگیه
هنری :چادر شما اون طرفه سمت جنگل
داخل چادر :
آنیا :پسر دوم میخوایی چیکار کنی؟
دامیان :میخوا بکپم چون یکی تو اوتوبوس نذاشت بخوابم
آنیا :پس آنیا هم میخواد بخوابه
بکی :منم تو اتوبوس نخوابیدم
دامیان :هرکاری میخوای بکن
بکی صبر کرد تا اون دوتا بخوابن
بعد با خودش گفت :تو اوتوبوس این لذت کم بود ولی حالا میخوام مثل زوج های عاشق بکنمتون 😈)
بعد دامیان هول میده طرف آنیا و دستای آنیا رو دور دامیان حلقه میکنه و دستای دامیان هم همینطور وبعد میگه :باید برم تا به عنوان مجرم شناخته نشم🤭
در همین لحظه نوچه های دامیان که باهاش کار داشتن رفتن توی چادر که اون لحظه دیدن و حسابی شوکه شدن
امیل :باید بریم به آلیس ساما بگیم
اوین :این دختره ی بی سرو پا چجوری جرعت کرده این کارو بکنه
آلیس وقتی میاد و این صحنه رو میبینه دادی میزنه که دامیان بیدار میشه و میگه هوی چته.... وایسا ببینم چی ... اون دختره ی میگو و سریع پامیشه میره بیرون
بعد یه مدت آنیا بیدار میشه و میبینه کسی نیست میره بیرون چادر سمت تجمع که دامیان یقه آنیا رو میگیره و میگه :ای دختره ی حرومزاده الدنگ چطور جرعت کردی همچین کاری بکنی ها بگو ببینم (باداد)
آنیا که نمیدونه چی شده گریه اش میگیره
دامیان :چرا به حرف نمیایی دختره ی حرومزاده هاه (باداد)
آنیا گریه اش بیشتر میشه :آنیا هیچ کاری نکرده ...هق ..هق
که بکی میاد سمتشون
بکی :چته پسره ی احمق ولش کن
دامیان :تو برو گمشو این دوست احمقت چیکار نکرده
بکی :اون کار من بود نه آنیا اون فقط خوابیده بود
دامیان که شوکه شده آنیا رو ول میکنه و آنیا هم سریع فرار میکنه داخل جنگل
۵ ساعت بعد :
بکی :(چرا آنیا برنگشته نکنه بلایی سرش اومده باید برم دنبالش بگردم )و میره سمت چادر که چراغ قوه برداره
دامیان :هوی داری کجا میری ؟
بکی :میرم دنبال آنیا
دامیان :اون میگو هنوز برنگشته ؟(با صدای یکم نگران )
بکی :نه هنوز من میرم ولی توهم بدون که خیلی ناراحتش کردی مگه قلبت از سنگه که اونجوری اون بیچاره گرفتی و بهش فحش دادی ؟و میره
دامیان :(مگه قلبت ازسنگه ....مگه قلبت از سنگه ...اره قلب من از سنگه ولی اون میگو .....تچ باید برم دنبالش بگردم)و چراغ قوشو برمیداره و میره پیش بکی و میگه :من میرم اون طر ف تو ام برو اون یکی طرف
بکی :باشه و بعد میره
دامیان میره که میرسه وسطای جنگل که به آنیا برمیخوره که داره با خودش حرف میزنه :آنیا فقط میخواد با پسر دوم دوم دوست شه تا دیگه سرش داد نزنه و به اون حرفای بد نزنه در حالی که آنیا هیچ کاری نکرده
دامیان :(یعنی انقدر از حرفام ناراحت شده ؟)و میره سمت آنیا
آنیا :پ...پسردوم تو اینجا چیکار میکنی ؟(با صدای ترسیده )
دامیان :اومدم دنبالت بکی نگرانت شده بود و میشینه کنار آنیا
فضا درسکوته ولی یه سکوت معنی دار که آنیا میخوابه روی شونه دامیان دامیانم پرنسسی بغلش میکنه و میبرتش سمت چادر که بکی میاد
بکی :ببینم چرا پاهای آنیا زخمه چرا بغلش کردی ؟( با صدای نگران)
دامیان :نمیدونم چرا پاهاش زخمیه ولی خوابش برد منم آوردمش
بکی :باشه بریم توی چادر
و آنیا رو میزارن توی چادر که دامیان میگه :من میرم چسب زخم بیارم
بکی :باشه برو
بای بای
- ۳۷۶
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط