{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***

***
# رمان: عاشق چشمانت شدم

### پارت اول: سایه‌های زندگی

نور ضعیف صبحگاهی از لای پرده‌های کهنه و نازک اتاق به داخل می‌خزید و روی صورت سوفی می‌رقصید. او با چشمانی که هنوز در خواب غرق بودند، پلک زد. سقف اتاقش، که ترک‌های کوچکی داشت، اولین چیزی بود که دید.

*«باز هم شروع شد...»*
سوفی در ذهنش گفت.
*«یک روز دیگر که باید برای رسیدن به آن رویای دور، جنگیده شود.»*

او به آرامی از تخت بلند شد. پاهای لرزانش را روی کف سرد اتاق گذاشت. او به یاد دیشب افتاد؛ به آن کتاب‌های پزشکی که با عشق ورق زده بود.

*«آیا واقعاً می‌توانم؟»*
. سوالی که مثل یک سنگ در ته چاه ذهنش می‌افتاد.
*«با این وضعیت مالی، با این خانه‌ی کوچک... آیا روزی هست که روپوش سفید بپوشم و بوی بیمارستان را حس کنم؟ یا فقط یک رویاست که قرار است در این جاده‌های تاریک دفن شود؟»*

سوفی رو به آینه رفت. موهای مشکی‌اش را مرتب کرد. چشمانش، که همیشه می‌گفتند مثل دو قطره شب هستند، امروز کمی غمگین‌تر به نظر می‌رسیدند. او با خودش زمزمه کرد:
«باید قوی باشی سوفی. خاله فقط رو به تو حساب کرده.»

***

سوفی از آشپزخانه رد شد. بوی چای و نان تازه‌ای که خاله‌اش درست کرده بود، فضای کوچک را پر کرده بود. خاله، با موهای جوگندمی که از هم باز شده بود، پشت میز نشسته بود و با نگاهی نگران به سوفی چشم دوخت.

∆. صبح بخیر عزیزم
+ صبح بخیر خاله جون

خاله با صدایی که خستگی سال‌ها در آن بود، گفت. او دستش را دراز کرد تا سوفی را در آغوش بگیرد.

سوفی لبخندی زد، اما لبخندی که به چشم‌هایش نمی‌رسید.

+ خاله دیشب خوب خوابیدی

خاله آهی کشید و چای را جرعه‌ای نوشید.گفت

∆ کاش می‌توانستم تمام نگرانی‌هایت را از چشمانت پاک کنم،»

خاله در دلش گفت. *«کاش می‌دانستی که چقدر می‌ترسم برای آینده‌ات.»*

خاله با صدای گرفته‌ای گفت:

∆. «سوفی... در مورد آن کار در رستوران... مطمئنی؟ یعنی... می‌توانی از پسِ آن همه ساعت کاری بربیایی؟ دانشگاه هم که نزدیک است.»

سوفی صندلی را عقب کشید و نشست. او می‌دانست این بحث از کجا شروع می‌شود.

+«خاله، من فکر کرده‌ام. اگر الان پول شهریه را جمع نکنم، سال آینده هم مثل امسال فقط با کتاب‌ها تنها خواهم بود. این رستوران فقط یک شغل نیست، این راهِ رسیدن به آرزوی منه.»

خاله با نگرانی نگاهش کرد.

∆«اما امنیت... من همیشه نگران امنیت تو هستم. دنیای بیرون دیگر مثل قدیم نیست. آدم‌ها...»

سوفی حرف او را قطع کرد.

+«می‌دانم خاله. اما من دیگر بزرگ شده‌ام. نگران نباش، من حواسم به خودم هست. من فقط می‌خواهم کمی پول داشته باشم تا بار از روی دوش تو هم برداشته شود.»

خاله با چشمانی نمناک گفت: ∆«باشه عزیزم. هر طور که خودت صلاح می‌دانی. فقط... لطفاً مرا تنها نگذار.»

سوفی دست خاله را گرفت. +«هیچ‌وقت این کار را نمی‌کنم. قول می‌دهم.»

اما وقتی سوفی از آن اتاق خارج شد و به اتاق کوچک خود رفت تا لباس‌های کارش را بپوشد، یک حس مبهم در میانه‌ی سینه‌اش داشت. حسی که انگار طوفانی بزرگ در راه است و او، تنها قایقی است که در میان آن امواج، تکان می‌خورد.

*«چرا امروز اینقدر احساس سنگینی می‌کنم؟»
* او از خود پرسید در حالی که داشت آینه‌ی کوچک را در کیفش می‌گذاشت.
*«انگار آسمان دارد به من هشدار می‌دهد...»*

او نمی‌دانست که این اولین بار است که "سرنوشت" با او نجوا می‌کند.

***

**[پایان پارت اول]**

***
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اگر دوست داشتید حمایت کنید 💕
دیدگاه ها (۰)

سلام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط