{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خــــــــــــــــدا مشتی خاک را برگرفت . میخواست لیلی را

خــــــــــــــــدا مشتی خاک را برگرفت . میخواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. ولیلی پیش از آنکه با خبر شود ، عاشــــــــــق شد.
سالیانی ست که لیلی عشــــــــــق می ورزد. لیلی باید عاشــــــــــق باشد .زیرا خــــــــــــــــدا در او دمیده است وهرکه خــــــــــــــــدا در او بدمد ، عاشــــــــــق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است ، نام دیگر انسان است.
خــــــــــــــــدا گفت:به دنیا می آورمتان تا عاشــــــــــق شوید. آزمونتان تنها همین است:
عــــــــــــــشــــــــــــــــــــق.
وهر که عاشــــــــــق تر آمد ، نزدیکتر است . پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر،عشــــــــــق ، کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.
ولیلی کمند خــــــــــــــــدا را گرفت.
خــــــــــــــــدا گفت: عشــــــــــق فرصت گفتگو با من است. با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خــــــــــــــــدا گفت .لیلی هم صحبت خــــــــــــــــدا شد.
خــــــــــــــــدا گفت:عشــــــــــق ، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
ولیلی مشتی نور شد در دستان خــــــــــــــــداوند
دیدگاه ها (۶)

هر روز که از خواب بیدار میشوم , میبینم امروز است ...و فردا ن...

"آدم ها" می آیندگاهی در زندگی ات می مانند گاهی در خاطره ات،آ...

دستم هنوز بوی گل میدهد بانوآخرین بار کی صورتت را لمس کردم ؟

وقتی تنــــــــــد تنـــــــد غر میزنمو سکوت میکنیبعد سرمــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط