{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"آن گلابی را که دستت نرسیده، احسان پدرت می کنی؟"

"آن گلابی را که دستت نرسیده، احسان پدرت می کنی؟"
مرد باغداری رفت از باغ، گلابی بچیند. تمام گلابی ها را چید تنها یکی از گلابی ها روی بلندترین شاخه ی درخت ماند هر چه کرد گلابی نیفتاد. وقتی که از افتادن گلابی نا امید شد گفت: "باشه،‌ آن گلابی احسان پدرم."
دیدگاه ها (۲)

✖ خواب زن چپه؟ ✓ این واژه در واقع "زن" نبوده بلکه "ظن" بوده....

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند...؛پنجره های اتاق ب...

در زمان قدیم و در نبود یخچال خنک ترین آب قنات در تهران قناتی...

‏اشک تمساح می‌ریزد سابقا معتقد بودند که تمساح هنگام گرسنگی ب...

"اون يه اعترافِ زيبا، اما غير منتظره بود بابونه!اون زمان من ...

دست گرمپارت 2و بعد لب ا. ت رو بوسیدا. ت مقاومت می‌کرد ولی کو...

رئیس سخت گیر و مغرور منپارت اول ویو هانول سلام من هانولم ۱۸...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط