#چندپارتی
#چندپارتی
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part²⁰
.
.
.
.
.
ویو هان
اصلا دلم نمیخواد ا.ت توی دردسر بیفته. نمیخوام اتفاقی براش بیفته...ولی چاره دیگه ای ندارم. به کس دیگه ای هم اعتماد ندارم که بجای ا.ت این کار رو بکنه.
ضربه ای کوچیکی روی شونه ا.ت برای اینکه بیدار شه میزنم.
_ا.ت...بیدارشو باید بریم
ا.ت توی خواب زمزمه میکنه
+فقط ۵ دقیقه دیگه...(خوابآلود)
شونه اش رو تکون میدم
_تقریبا نیم ساعته داری میگی ۵ دقیقه دیگه...این ۵ دقیقه ات کی تموم میشه؟
به سختی از روی تخت میشینه.
+ساعت چنده؟(خوابآلود)
به ساعت مچی روی دستم نگاه میکنم که ساعت ۹:۴۹ رو نشون میده.
از روی تخت بلند میشه و به سمت حموم میره.
من هم از اتاقش میرم بیرون و روی کاناپه میشینم و منتظرش میمونم.
ا.ت از اتاقش بیرون اومد و به سمت من اومد.
+خب من آمادم بریم؟
با سر جوابش رو میدم. از روی کاناپه بلند میشم و از خونه اش میزنیم بیرون.
یک تاکسی گرفتیم و سوار شدیم و به سمت اعضای باند رفتیم.
¿¡سلام رئیس
با سر جوابشون رو دادم و ا.ت هم باهاشون سلام کردم اما از قیافه اش معلوم بود حسابی ترسیده.
به سمت یک از اعضا رفتیم
¿سلام رئیس
_لباسی که بهت گفتم رو آماده کردی؟
¿بله رئیس الان براتون میارم
اون رفت تا لباس رو بیاره. به ا.ت نگاه کردم که با قیافه ای پر از ترس داره دوروبرش رو میبینه. کف دستش رو روی کف دستم قرار دادم که باعث شد به من نگاه کنه
_چرا انقدر ترسیدی؟
با لرز لبخندی میزنه
+چیزی نیست...یکم حال و هوای اینجا ترسناکه.
¿رئیس اینم از لباسی که خواستید.
چشم هام رو از ا.ت میگیرم و بهجاش به لباس میدوزم.
لباس رو برداشتم و به ا.ت دادم.دوباره به مرد روبه روم نگاه کردم.
_چرا زیر چشم هات گوده؟
مرد خنده ای میکنه.
¿دیشب بخاطر این که داشتم لباس رو میدوختم نتونستم بخوابم.
ا.ت یک قدم میاد جلو
+ببخشید!خیلی متاسفم.
¿اوه نه وظیفه ام بود
دست ا.ت رو کشیدم و از اونجا زدیم بیرون.
ادامه دارد...
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part²⁰
.
.
.
.
.
ویو هان
اصلا دلم نمیخواد ا.ت توی دردسر بیفته. نمیخوام اتفاقی براش بیفته...ولی چاره دیگه ای ندارم. به کس دیگه ای هم اعتماد ندارم که بجای ا.ت این کار رو بکنه.
ضربه ای کوچیکی روی شونه ا.ت برای اینکه بیدار شه میزنم.
_ا.ت...بیدارشو باید بریم
ا.ت توی خواب زمزمه میکنه
+فقط ۵ دقیقه دیگه...(خوابآلود)
شونه اش رو تکون میدم
_تقریبا نیم ساعته داری میگی ۵ دقیقه دیگه...این ۵ دقیقه ات کی تموم میشه؟
به سختی از روی تخت میشینه.
+ساعت چنده؟(خوابآلود)
به ساعت مچی روی دستم نگاه میکنم که ساعت ۹:۴۹ رو نشون میده.
از روی تخت بلند میشه و به سمت حموم میره.
من هم از اتاقش میرم بیرون و روی کاناپه میشینم و منتظرش میمونم.
ا.ت از اتاقش بیرون اومد و به سمت من اومد.
+خب من آمادم بریم؟
با سر جوابش رو میدم. از روی کاناپه بلند میشم و از خونه اش میزنیم بیرون.
یک تاکسی گرفتیم و سوار شدیم و به سمت اعضای باند رفتیم.
¿¡سلام رئیس
با سر جوابشون رو دادم و ا.ت هم باهاشون سلام کردم اما از قیافه اش معلوم بود حسابی ترسیده.
به سمت یک از اعضا رفتیم
¿سلام رئیس
_لباسی که بهت گفتم رو آماده کردی؟
¿بله رئیس الان براتون میارم
اون رفت تا لباس رو بیاره. به ا.ت نگاه کردم که با قیافه ای پر از ترس داره دوروبرش رو میبینه. کف دستش رو روی کف دستم قرار دادم که باعث شد به من نگاه کنه
_چرا انقدر ترسیدی؟
با لرز لبخندی میزنه
+چیزی نیست...یکم حال و هوای اینجا ترسناکه.
¿رئیس اینم از لباسی که خواستید.
چشم هام رو از ا.ت میگیرم و بهجاش به لباس میدوزم.
لباس رو برداشتم و به ا.ت دادم.دوباره به مرد روبه روم نگاه کردم.
_چرا زیر چشم هات گوده؟
مرد خنده ای میکنه.
¿دیشب بخاطر این که داشتم لباس رو میدوختم نتونستم بخوابم.
ا.ت یک قدم میاد جلو
+ببخشید!خیلی متاسفم.
¿اوه نه وظیفه ام بود
دست ا.ت رو کشیدم و از اونجا زدیم بیرون.
ادامه دارد...
- ۶۸۶
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط