یه هفته بعد
[یه هفته بعد]
با صدای به هم خورد ظرف ها از خواب بیدار شدم .
هوممم چه بوی خوبی میاد .
میرم داخل اشپز خونه و با مادرم و پدر خوندم روبه رو میشم . ولی اینا قرار بود چند روز دیگه بیان .
_ سلام مامان . سلام کنزاوا .
+اوه سلام دخترم
×سلام ایوکی
_فکر کردم قراره یه هفته دیگه برگردین . ولی چقدر خوب شد اومدین .
+اره خب منم حوصلم داشت سر میرفت و کنزاوا هم همش غر میزد . بگو ببینم امروز کلاس داری؟
_ اره .
صبحانه خوردم و رفتم لباسم رو عوض کردم . از در خونه با در خونه با احتیاد اومدم بیرون و یه نگاه به دور و اطرافم میندازم . مثل اینکه اون شل مغز رو نیست.
[بعد دانشگاه ]
از در دانشگاه که خارج شدم ،هر لحظه منتظر بودم که اون مرد دیوانه و خوشتیپ سروکلش پیدا ویدا شه ولی نیومد . اخه همش تقصیر خودشه که مزاحمت ایجاد میکنه . مثلا یه روز توی راه برگشت به خونه بودم که :
""
داشتم از دانشگاه خارج میشدم که با بوق ماشین از جا پریدم . شیشه ماشینش رو داد پایین و گفت :
+اوه . ایو جون داری کجا میری بیا برسونمت .
ووقتی خواستم برم سوار شم گازشو گرفت و رفت .
""
یا مثلا وقتی با آیکو و چند نفر دیگه رفته بودم خرید:
""
داشتم خودم رو داخل آینه نگاه میکردم که همون عوضی گفت:
+ای خدا تو چقدر خوشگلی . چقدر زیبایی. تو بی نقصی . داری توی این دنیا حیف میشی .....اوه سلام خانم کانبه چه تصادفی . ببخشید میشه از جلوی اینه برین کنار ؟ نمیتونم خودم رو درست ببینم .
درسته من فکر کردم داره از من تعریف میکنه و خب با این حرف خیلی بد ضایع شدم
""
تازه اینا که جیزی نیست . وقتی داشتم با داداش دوستم لاس میزدم اومد کنارم و گفت:
+سلام عزیزم . دیشب خونت اون کروات مشکی ام رو جا گذاشتم لطفا برام نگهش دار تا بیا ببرمش .
ای خداااا....این عوضی توی این چند روز خیلی اذیتم کرد ولی مثل اینکه امروز خبری ازش نیست .
رسیدم خونه و رفتم داخل .
_مامان من اومدم .
مامان:خوش اومدی .
اومدم نزدیکتر و آروم گفت :
مامان: چرا نگفتی با این آشنا شدی . از کی این اتفاق افتاد .
_چی داری میگی ؟ ولش مهم نیست من میرم لباسم رو عوض کنم .
مامانم خواست چیزی بگه ولی من دیگه رفته بودم .
رفتم توی اتاق و در رو پشت سرم بستم و برگشتم که برم طرف کمد ولی با این چیزی که دیدم زمین و آسمون برام یکی شد . خواستم جیغ بکشم ولی اون سریع تر بود و دستش رو گذاشت رو دهنم و صدان رو خفه کرد . منم دستش رو گاز گرفتم که اخی گفت و دستش رو برداشت .
_اینجا چه غلطی میکنی؟
+هومم،منم از دیدنت خوشحالم . حالا میرم پایین و تو هم لباست رو عوض کن و بیا .
._ص..صص. صبر کن مامانم ..
ولی نذاشت حرفم رو کامل بزنم و رفت بیرون . منم دنبالش رفتم . وای اگه مامانم ببینش از تزس غش میکنه .
رسیدم توی اشپز خونه و با دیدن صحنه رو به روم نزدیک بود میخواستم کل زمین و زمان رو خراب کنم....
با صدای به هم خورد ظرف ها از خواب بیدار شدم .
هوممم چه بوی خوبی میاد .
میرم داخل اشپز خونه و با مادرم و پدر خوندم روبه رو میشم . ولی اینا قرار بود چند روز دیگه بیان .
_ سلام مامان . سلام کنزاوا .
+اوه سلام دخترم
×سلام ایوکی
_فکر کردم قراره یه هفته دیگه برگردین . ولی چقدر خوب شد اومدین .
+اره خب منم حوصلم داشت سر میرفت و کنزاوا هم همش غر میزد . بگو ببینم امروز کلاس داری؟
_ اره .
صبحانه خوردم و رفتم لباسم رو عوض کردم . از در خونه با در خونه با احتیاد اومدم بیرون و یه نگاه به دور و اطرافم میندازم . مثل اینکه اون شل مغز رو نیست.
[بعد دانشگاه ]
از در دانشگاه که خارج شدم ،هر لحظه منتظر بودم که اون مرد دیوانه و خوشتیپ سروکلش پیدا ویدا شه ولی نیومد . اخه همش تقصیر خودشه که مزاحمت ایجاد میکنه . مثلا یه روز توی راه برگشت به خونه بودم که :
""
داشتم از دانشگاه خارج میشدم که با بوق ماشین از جا پریدم . شیشه ماشینش رو داد پایین و گفت :
+اوه . ایو جون داری کجا میری بیا برسونمت .
ووقتی خواستم برم سوار شم گازشو گرفت و رفت .
""
یا مثلا وقتی با آیکو و چند نفر دیگه رفته بودم خرید:
""
داشتم خودم رو داخل آینه نگاه میکردم که همون عوضی گفت:
+ای خدا تو چقدر خوشگلی . چقدر زیبایی. تو بی نقصی . داری توی این دنیا حیف میشی .....اوه سلام خانم کانبه چه تصادفی . ببخشید میشه از جلوی اینه برین کنار ؟ نمیتونم خودم رو درست ببینم .
درسته من فکر کردم داره از من تعریف میکنه و خب با این حرف خیلی بد ضایع شدم
""
تازه اینا که جیزی نیست . وقتی داشتم با داداش دوستم لاس میزدم اومد کنارم و گفت:
+سلام عزیزم . دیشب خونت اون کروات مشکی ام رو جا گذاشتم لطفا برام نگهش دار تا بیا ببرمش .
ای خداااا....این عوضی توی این چند روز خیلی اذیتم کرد ولی مثل اینکه امروز خبری ازش نیست .
رسیدم خونه و رفتم داخل .
_مامان من اومدم .
مامان:خوش اومدی .
اومدم نزدیکتر و آروم گفت :
مامان: چرا نگفتی با این آشنا شدی . از کی این اتفاق افتاد .
_چی داری میگی ؟ ولش مهم نیست من میرم لباسم رو عوض کنم .
مامانم خواست چیزی بگه ولی من دیگه رفته بودم .
رفتم توی اتاق و در رو پشت سرم بستم و برگشتم که برم طرف کمد ولی با این چیزی که دیدم زمین و آسمون برام یکی شد . خواستم جیغ بکشم ولی اون سریع تر بود و دستش رو گذاشت رو دهنم و صدان رو خفه کرد . منم دستش رو گاز گرفتم که اخی گفت و دستش رو برداشت .
_اینجا چه غلطی میکنی؟
+هومم،منم از دیدنت خوشحالم . حالا میرم پایین و تو هم لباست رو عوض کن و بیا .
._ص..صص. صبر کن مامانم ..
ولی نذاشت حرفم رو کامل بزنم و رفت بیرون . منم دنبالش رفتم . وای اگه مامانم ببینش از تزس غش میکنه .
رسیدم توی اشپز خونه و با دیدن صحنه رو به روم نزدیک بود میخواستم کل زمین و زمان رو خراب کنم....
- ۱۵۰
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط