هالو عزیزانم
هالو عزیزانم✨️🎀
بالاخره قراره رمان شروع کنیم ✨️
براتون خلاصه ای از داستان گذاشتم بخونید و لذت ببرید🎀
لی ا/ت: ا/ت یه دختر ۱۶ ساله که عزیز دوردونهی خانوادشه. ا/ت یه خواهر بزرگتر به اسم جسیکا داره که نیازی به معرفی نیست. ا/ت یه دختر برنزه، ریز تقش که موهایی تا حدودا کمرش داره. ا/ت دختر نوجوون و ایدهآلی هست که توی مدرسش هم محبوبه. ا/ت زندگی پر از آرامش داشت... فقط قبل از اون اتفاق...
کیم تهیونگ: بزرگترین و مخوف ترین مافیای کل کشور که همزمان جانشین پدرش توی شرکتش هست. دخترای زیادی هستن که دوستش دارن. تهیونگ با دخترای زیادی بوده که همشون از علاقه نبوده... فقط از برطرف کردن لذتش بود. تهیونگ ترجیح میداد توی تاریکی زندگی کنه تا توی روشنایی و پیش مردم... چون... از توجه بیش از حد بیزار بود. تهیونگ یه مرد ۳۰ سالهی بالغ. اون پولدار، قد بلند، عضلانی بود.
خلاصهی داستان: تهیونگ که توسط خانوادش عکسی از ا/ت دید، ازش خوشش اومد و دنبال راهی برای گرفتن ا/ت بود، چون معتقد بود اون باید مال خودش بشه. از طرف دیگه، توی یکی از روزها، خانوادهی لی که زندگیشون رو با آرامش سر میکردن، با افت سهام شرکتشون، کلی ضرر کردن. پدر ا/ت که در به در دنبال راه چاره بود تا بتونه شرکتش رو نجات بده و ضرر نکنه، نتونست راه چارهای پیدا کنه. خانوادهی کیم که متوجهی افت سهام شرکتش شدن، ازش خواستن که در عوض کاری شریک تجاریشون بشن. ا/ت بی خبر از اتفاقی که در انتظارشه... از زندگیش لذت میبره... اما... اگه ا/ت بفهمه قراره با کسی که نمیشناسه ازدواج اجباری داشته باشه چه حسی داره؟ چیکار میکنه؟ اصن قبول میکنه؟ اینو... فقط خدا میدونه...
بالاخره قراره رمان شروع کنیم ✨️
براتون خلاصه ای از داستان گذاشتم بخونید و لذت ببرید🎀
لی ا/ت: ا/ت یه دختر ۱۶ ساله که عزیز دوردونهی خانوادشه. ا/ت یه خواهر بزرگتر به اسم جسیکا داره که نیازی به معرفی نیست. ا/ت یه دختر برنزه، ریز تقش که موهایی تا حدودا کمرش داره. ا/ت دختر نوجوون و ایدهآلی هست که توی مدرسش هم محبوبه. ا/ت زندگی پر از آرامش داشت... فقط قبل از اون اتفاق...
کیم تهیونگ: بزرگترین و مخوف ترین مافیای کل کشور که همزمان جانشین پدرش توی شرکتش هست. دخترای زیادی هستن که دوستش دارن. تهیونگ با دخترای زیادی بوده که همشون از علاقه نبوده... فقط از برطرف کردن لذتش بود. تهیونگ ترجیح میداد توی تاریکی زندگی کنه تا توی روشنایی و پیش مردم... چون... از توجه بیش از حد بیزار بود. تهیونگ یه مرد ۳۰ سالهی بالغ. اون پولدار، قد بلند، عضلانی بود.
خلاصهی داستان: تهیونگ که توسط خانوادش عکسی از ا/ت دید، ازش خوشش اومد و دنبال راهی برای گرفتن ا/ت بود، چون معتقد بود اون باید مال خودش بشه. از طرف دیگه، توی یکی از روزها، خانوادهی لی که زندگیشون رو با آرامش سر میکردن، با افت سهام شرکتشون، کلی ضرر کردن. پدر ا/ت که در به در دنبال راه چاره بود تا بتونه شرکتش رو نجات بده و ضرر نکنه، نتونست راه چارهای پیدا کنه. خانوادهی کیم که متوجهی افت سهام شرکتش شدن، ازش خواستن که در عوض کاری شریک تجاریشون بشن. ا/ت بی خبر از اتفاقی که در انتظارشه... از زندگیش لذت میبره... اما... اگه ا/ت بفهمه قراره با کسی که نمیشناسه ازدواج اجباری داشته باشه چه حسی داره؟ چیکار میکنه؟ اصن قبول میکنه؟ اینو... فقط خدا میدونه...
- ۶.۶k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط