حداقل چند خط اولشو بخون
حداقل چند خط اولشو بخون
تو اسمشو بزار تنبیه سرباز
من میزارم ظلم به سرباز
یادش بخیر اولین نگهبانی که دادم شب عید ۹۱ بود. خییییییییییلی سخت بود لحظه سال تحویل (ساعت ۸:۴۵ صبح) سر پست بودم و نگهبانی میدادم.
یادش بخیر بخاطر اشتباهاتی که میکردم تنبیه میشدم و گاه وقتی اشکمو در میاوردند اما به روی خودم نمیاوردم و تحمل میکردم و هیچوقت این موضوع را به کسی نگفتم.
یادش بخیر یکبار تو اردوگاه اینقدر سینه خیز رفتم که از آرنج دستم خون زد بیرون.
یادش بخیر اینقدر روی آسفالت داغ یا سنگ و شن های ریز حالت شنا میگرفتم که دستم میسوخت یا جای سنگها و شنها تا چند روز کف دستم میموند.
یادش بخیر موقع گرفتن آمار (شب) اینقدر کلاغ پر میرفتیم که پاهام از کار می افتاد و تا چند روز درد میکرد و ماهیچه هاش میگرفت.
یادش بخیر ۲ بار بردنمون اردوگاه و حسابی طعم سختی را میچشیدم، یک روزشم که یدونه فشنگ گم شد و تا یک ساعت تو خارها سینه خیز میرفتیم تا بالاخره پیدا شد و ولمون کردند.
یادش بخیر صبح ها ساعت ۴:۳۰ بیداری میزدند. اولای خدمتم تا میگفتند: برپا برپا ، ۲ متر میپریدم بالا و زود بلند میشدم. اواسط و آخرای خدمتمم که دیگه سرباز قدیمی شده بودم خودم بیداری میزدم
یادش بخیر هر دفعه که میومدم مرخصی و هوای خونه به سرم میزد دیگه دلم نمیخواست برگردم پادگان، وقتی برمیگشتم پادگان شب تا صبح خوابم نمیبرد و همش تو فکر بودم.
یادش بخیر تو سربازیم اینقدرررررررر حرف زور میشنیدم اما بخاطر موقعیتم نمیتونستم کوچکترین حرفی بزنم و کوچکترین جوابی بدم
یادش بخیر شبها زیر آسمان چوبی میخوابیدم (تخت طبقه پایین که بالاش تخت چوبی هست و هرشب اینقدر به چوبها نگاه میکردم تا خوابم میبرد ) و میگفتم کی میشه سربازیم تموم بشه و تو خاطراتم بنویسم: (خداحافظ آسمان چوبی)
البته همش سختی نبود و لحظات شیرین و خوش هم زیاد داشتم:
یادش بخیر تصمیم گرفتم با خودم گوشی ببرم پادگان آخه خیلی به گوشیم وابسته بودم،از اونجایی که بردن به همراه داشتن گوشی تو پادگان غیر مجاز بود ،اولین مرخصی که اومدم گوشیمو گذاشتم تو کارتن خرما و میون خرماها مخفیش کردم و با خودم بردمش پادگانَ،اینقدررررر ذوق میکردم که گوشیم همرامه.
یادش بخیر یکبار فرماندمون گوشیمو گرفت و میخواست واسم اضاف بزنه اما بخشیدم و فرداش گوشی را بهم داد و اضاف هم برام نزد. اینقدررررررررر خوشحال بودم که اضاف نخوردم.
یادش بخیر همیشه شبها سر پست اس بازی میکردم یا صحبت
تو اسمشو بزار تنبیه سرباز
من میزارم ظلم به سرباز
یادش بخیر اولین نگهبانی که دادم شب عید ۹۱ بود. خییییییییییلی سخت بود لحظه سال تحویل (ساعت ۸:۴۵ صبح) سر پست بودم و نگهبانی میدادم.
یادش بخیر بخاطر اشتباهاتی که میکردم تنبیه میشدم و گاه وقتی اشکمو در میاوردند اما به روی خودم نمیاوردم و تحمل میکردم و هیچوقت این موضوع را به کسی نگفتم.
یادش بخیر یکبار تو اردوگاه اینقدر سینه خیز رفتم که از آرنج دستم خون زد بیرون.
یادش بخیر اینقدر روی آسفالت داغ یا سنگ و شن های ریز حالت شنا میگرفتم که دستم میسوخت یا جای سنگها و شنها تا چند روز کف دستم میموند.
یادش بخیر موقع گرفتن آمار (شب) اینقدر کلاغ پر میرفتیم که پاهام از کار می افتاد و تا چند روز درد میکرد و ماهیچه هاش میگرفت.
یادش بخیر ۲ بار بردنمون اردوگاه و حسابی طعم سختی را میچشیدم، یک روزشم که یدونه فشنگ گم شد و تا یک ساعت تو خارها سینه خیز میرفتیم تا بالاخره پیدا شد و ولمون کردند.
یادش بخیر صبح ها ساعت ۴:۳۰ بیداری میزدند. اولای خدمتم تا میگفتند: برپا برپا ، ۲ متر میپریدم بالا و زود بلند میشدم. اواسط و آخرای خدمتمم که دیگه سرباز قدیمی شده بودم خودم بیداری میزدم
یادش بخیر هر دفعه که میومدم مرخصی و هوای خونه به سرم میزد دیگه دلم نمیخواست برگردم پادگان، وقتی برمیگشتم پادگان شب تا صبح خوابم نمیبرد و همش تو فکر بودم.
یادش بخیر تو سربازیم اینقدرررررررر حرف زور میشنیدم اما بخاطر موقعیتم نمیتونستم کوچکترین حرفی بزنم و کوچکترین جوابی بدم
یادش بخیر شبها زیر آسمان چوبی میخوابیدم (تخت طبقه پایین که بالاش تخت چوبی هست و هرشب اینقدر به چوبها نگاه میکردم تا خوابم میبرد ) و میگفتم کی میشه سربازیم تموم بشه و تو خاطراتم بنویسم: (خداحافظ آسمان چوبی)
البته همش سختی نبود و لحظات شیرین و خوش هم زیاد داشتم:
یادش بخیر تصمیم گرفتم با خودم گوشی ببرم پادگان آخه خیلی به گوشیم وابسته بودم،از اونجایی که بردن به همراه داشتن گوشی تو پادگان غیر مجاز بود ،اولین مرخصی که اومدم گوشیمو گذاشتم تو کارتن خرما و میون خرماها مخفیش کردم و با خودم بردمش پادگانَ،اینقدررررر ذوق میکردم که گوشیم همرامه.
یادش بخیر یکبار فرماندمون گوشیمو گرفت و میخواست واسم اضاف بزنه اما بخشیدم و فرداش گوشی را بهم داد و اضاف هم برام نزد. اینقدررررررررر خوشحال بودم که اضاف نخوردم.
یادش بخیر همیشه شبها سر پست اس بازی میکردم یا صحبت
- ۴.۸k
- ۰۳ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط