Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 38✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
توی مدت کمی رقاص ها رسیدن،همشون لباس ستی که بهشون داده بودم رو پوشیده بودن،خوبه،حداقل اینا باهوشن،صدامو بلند کردم و گفتم:
ثورا_همون رقصی که همتون بلدید رو انجام میدیم،البته،باکوگو و شوتو همچین بلد نیستن...پس بیاین بهتون یاد بدم
شوتو دقیقا سوالی که ایش میترسیدم رو پرسید:
شوتو_خب،بدنمونو مجبور کن حرکات رو بزنه
وای حالا چی جوابشو بدم؟بگم نمیتونم؟نه نمیشه که راستشو بگم اونشکلی ابهتم کم میشه...وای چیکار کنم
ثورا:من...من...خب حرکات سخته و ممکنه اگه یهو انجامشون بدین دست و پاتون درد بگیره
شوتو اهایی گفت و رفت پیش رقاص ها تا رقصو یاد بگیره،حالا من موندم و باکوگو
ثورا_خب،تانگو که بلدی...حالا رقصای پایه...ببین اولش که میگه what it is who? باید دستات....شت
باکوگو_چیشده؟
ثورا_حضور...حضور یه دشمن رو حس میکنم....
باکوگو اخم کرد و به اطرافش نگاه کرد،یه دشمن قوی رو حس میکنم...الان شب کنسرته نمیخوام خراب بشه،چیکار کنم...اوکی... تا قبل از اومدن تماشاگرا کارشو تموم...
با صدای بلند ساعت که ساعت ۱۰ رو اعلام میکرد فهمیدم بههه فاااک رفتمممممم
در باز شد و کلی از بچه ها اومدن داخل،سریع به همراه بقیه رفتم پشت صحنه که...دیدمش،بلند داد زدم
ثورا_هوی احمق،تو کی هستی؟
برگشت سمتمون،صورتش پر از زخم سوختی بود
دشمن:برای اجرا اومدم...چیه؟ترسیدی؟؟؟
از پوزخندش حرصم گرفت پس داد زدم
_اینجا من قراره اجرا کنم که البته قبلش تورو میفرستم اون دنیا،یجوری که کیف کنی
دشمن_اووه،مطمعنی؟؟؟؟؟
همون لحظه با صدای طرفدارا اون پشت به خودم اومدم،لعنتی،جلوی مردم که نمیشه جنگید...
همون لحظه اون مرد نیشخندی زد و به سمت سن رفت و از پرده گذشت و رفت پیش تماشاگرا
لعنتی لعنتی لعنتیییی،قدرتم کم شده،نمیتونم باهاش بجنگم...این....این بده
درحال کنکاش تو مغزم بودم که دست کسی دور پهلوم کشیده شد که باعث شد نگاهش کنم،باکوگو،پشتم بود...اره...اره این احمق عوضی فقط برای اینجور موقع ها خوبه...خوب ازش استفاده میکنم
نیشخندی زدم که با صدای دشمن تبدیل به اخم شد...پشت میکروفن،داشت با طرفدارا صحبت میکرد
دشمن:سلامممم...میدونین اسم من چیه؟؟؟دابی،و امروز قراره یه نمایش به پا کنم،یه نمایش پر خون
سریع کنارش تلپورت کردم و میکروفونو از دستش گرفتم که صدای تشویق تماشاگرا بلند شد
┃ ✍︎ Written by zahra┃
بلخرهههههههههه
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 38✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
توی مدت کمی رقاص ها رسیدن،همشون لباس ستی که بهشون داده بودم رو پوشیده بودن،خوبه،حداقل اینا باهوشن،صدامو بلند کردم و گفتم:
ثورا_همون رقصی که همتون بلدید رو انجام میدیم،البته،باکوگو و شوتو همچین بلد نیستن...پس بیاین بهتون یاد بدم
شوتو دقیقا سوالی که ایش میترسیدم رو پرسید:
شوتو_خب،بدنمونو مجبور کن حرکات رو بزنه
وای حالا چی جوابشو بدم؟بگم نمیتونم؟نه نمیشه که راستشو بگم اونشکلی ابهتم کم میشه...وای چیکار کنم
ثورا:من...من...خب حرکات سخته و ممکنه اگه یهو انجامشون بدین دست و پاتون درد بگیره
شوتو اهایی گفت و رفت پیش رقاص ها تا رقصو یاد بگیره،حالا من موندم و باکوگو
ثورا_خب،تانگو که بلدی...حالا رقصای پایه...ببین اولش که میگه what it is who? باید دستات....شت
باکوگو_چیشده؟
ثورا_حضور...حضور یه دشمن رو حس میکنم....
باکوگو اخم کرد و به اطرافش نگاه کرد،یه دشمن قوی رو حس میکنم...الان شب کنسرته نمیخوام خراب بشه،چیکار کنم...اوکی... تا قبل از اومدن تماشاگرا کارشو تموم...
با صدای بلند ساعت که ساعت ۱۰ رو اعلام میکرد فهمیدم بههه فاااک رفتمممممم
در باز شد و کلی از بچه ها اومدن داخل،سریع به همراه بقیه رفتم پشت صحنه که...دیدمش،بلند داد زدم
ثورا_هوی احمق،تو کی هستی؟
برگشت سمتمون،صورتش پر از زخم سوختی بود
دشمن:برای اجرا اومدم...چیه؟ترسیدی؟؟؟
از پوزخندش حرصم گرفت پس داد زدم
_اینجا من قراره اجرا کنم که البته قبلش تورو میفرستم اون دنیا،یجوری که کیف کنی
دشمن_اووه،مطمعنی؟؟؟؟؟
همون لحظه با صدای طرفدارا اون پشت به خودم اومدم،لعنتی،جلوی مردم که نمیشه جنگید...
همون لحظه اون مرد نیشخندی زد و به سمت سن رفت و از پرده گذشت و رفت پیش تماشاگرا
لعنتی لعنتی لعنتیییی،قدرتم کم شده،نمیتونم باهاش بجنگم...این....این بده
درحال کنکاش تو مغزم بودم که دست کسی دور پهلوم کشیده شد که باعث شد نگاهش کنم،باکوگو،پشتم بود...اره...اره این احمق عوضی فقط برای اینجور موقع ها خوبه...خوب ازش استفاده میکنم
نیشخندی زدم که با صدای دشمن تبدیل به اخم شد...پشت میکروفن،داشت با طرفدارا صحبت میکرد
دشمن:سلامممم...میدونین اسم من چیه؟؟؟دابی،و امروز قراره یه نمایش به پا کنم،یه نمایش پر خون
سریع کنارش تلپورت کردم و میکروفونو از دستش گرفتم که صدای تشویق تماشاگرا بلند شد
┃ ✍︎ Written by zahra┃
بلخرهههههههههه
- ۳۷۵
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط