{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معشوقه دشمن

معشوقه دشمن
P¹⁰
طبق گفته‌ی جونگ‌کوک یا همون رئیس جعلی اش،ساعت ۶ آماده بود.لباس هاشو پوشیده بود(عکسشو میزارم)موهاشو مرتب کرده بود و خلاصه مثل همیشه یه استایل کامل ولی ساده داشت. سویشرت‌ش رو پوشید و از اتاقش بیرون رفت.توی محوطه ی طبقه پایین که میشد به یک لابی یه هتل پنج ستاره تشبیه کرد چون سه تا مبل مشکی رنگ متوسط داشت و یه فرش کرمی ملایم گرد،اون وسط پهن بود.رفت اونجا و روی یکی از اون مبلا نشست تا ببینه چی میشه.
+[امیدوارم جای اشتباهی نیومده باشم]
گوشیش رو که تت ۱۰۰ درصد شارژ کرده بود رو از تو جیبش در اوورد و به ساعت نگاه کرد.همون موقع ها صدای پا اومد و بعدشم قامت جونگ‌کوک پیدا شد که از پله ها پایین میومد.هیونا بلند شد.
+جای اشتباهی که نیومدم؟
-نه.ولی داشتم تو اتاقت دنبالت میگشتم
تا پاشو از روی آخرین پله برداشت و روی سطح سرامیکی زمین گذاشت،لب زد
-خب بریم
...
سوار ماشین بزرگ مشکی رنگ شدن و دوتا ماشین دیگه دنبالشون بودن.هردو عقب نشسته بودن و راننده به سمت مقصد میراند.هیونا از شیشه های دودی ماشین به بیرون نگاه میکرد.انگار بیرون از شهر بودن.البته عمارت کمی بیرون شهر بود.جونگ‌کوک تو گوشی بود.صدای پیامک گوشی هیونا اومد.یون‌وو بود.
؛(چخبر)
+(الان نمیتونم بعدا میگم)
جوابشو رو داد و گوشی رو سایلنت کرد اما با هر پیام یون‌وو صفحه گوشی روشن میشد.
+(هوی مزاحم وسط ماموریتم)
؛(اوووو ببخشید)
+(زهر خر.پیام دیگه ای بدی بلاکت میکنم)
بعد اخرین پیام هیونا دیگه پیامی از طرف یون‌وو نیومد.حدود بیست دقیقه طول کشید تا برسن.وقتی رسیدن یجایی مثل سوله بود.با پیاده شدن جونگ‌کوک،هیونا هم پیاده شد.پشت سر جونگ‌کوک راه افتاد.نگهبان ها پشت سر این دو نفر میومدم تا به در رسیدن.جونگ‌کوک گوشیشو در اوورد و شماره ای گرفت
-پشت دریم
بعد همین دو کلمه کوچیک که با لحن سردی گفته شد،صدای تق اومد که نشون دهنده باز شدن در بود.دوباره راه افتادن.به وسط محوطه رسیدن که سه تا مرد با کت و شلوار مشکی،عینک دودی و یه بیسیم که به گوششون وصل بود.
-خب.اقای جانگ کجان؟
یکی از اون مرد ها،که قدش نسبتا بلند تر بود گفت:دنبالمون بیاین
دنبالش رفتن و به یه سالن نسبتا بزرگ رسیدن.یه لوستر کرمی طلایی از سقف آویزان بود،زمین با پارکت پوشیده شده بود و دیوار ها رنگ کرمی مانند داشتند.یه مرد با چهره ای پر از انرژی و زیبایی و شادابی روی یکی از مبلمان اونجا نشسته بود که با دیدنش انرژی خیلی زیادی بهت تزریق میشد(فک کنم دیگه فهمیدید کیو میگم)
دیدگاه ها (۱۰)

معشوقه دشمنP¹¹به دسته مبل لم داده بود و با صدای بلند می‌خندی...

معشوقه دشمنP¹²بعد بار کردن جعبه های بزرگ و چوبی توی صندوق ها...

خب فصل دوم شروعیددد✨Under the MOONLIGHT 2 P1-تهیونگ اینقدر ن...

معشوقه دشمنP⁹ساعت ۹:۱۸ دقیقه صبح بود.پاهاش روی هم،روی میز بو...

P. 17

P=۷. فیک : my heart

P. 15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط