من عقابی بودم که نگاه یک مار
من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد.
بال گشودم و سمتش رفتم...
از زمینش کندم و به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش سخت جادویم کرد
در نوک یک قله آشیانش دادم
که همین دل رحمی چه به روزم آورد
عشق جادویم کرد...
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله،زمین افتادم
تازه آمد یادم؛من عقابی بودم
بر فراز یک کوه....
صد حیف آشیان خود را به نگاهی دادم
سخت آزارم داد.
بال گشودم و سمتش رفتم...
از زمینش کندم و به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش سخت جادویم کرد
در نوک یک قله آشیانش دادم
که همین دل رحمی چه به روزم آورد
عشق جادویم کرد...
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله،زمین افتادم
تازه آمد یادم؛من عقابی بودم
بر فراز یک کوه....
صد حیف آشیان خود را به نگاهی دادم
- ۸۴۲
- ۲۳ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۹۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط