ته سیگارشو زیر پاهاش له کرد و به چشمای بی فروغش به نقطه دوری خیری شد_منم میگفتم عادت کردم ولی دقیقا همون موقع که فکر میکردم فراموشش کردم یهو از درون فرو ریختم