{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۳ — «بهایی که برای یک تصمیم گذاشته بودند»

پارت ۳۳ — «بهایی که برای یک تصمیم گذاشته بودند»

چند روز بعد، یونگی دوباره به پایتخت برگشت.

این بار مأموریتش تمام شده بود و برخلاف همیشه، اولین جایی که رفت عمارت مین نبود.

به روستا رفت.

یورا وقتی او را دید، چند لحظه باورش نمی‌شد.

«این‌قدر زود؟»

یونگی پیاده شد.

«گفتم این بار خودم میام خبر بدم.»

یورا لبخند زد.

«که زنده‌ای؟»

«اونم.»

یورا خندید.

«خوبه. پس هنوز همون آدم قبلی هستی.»

یونگی با همان آرامش همیشگی گفت:

«نه کاملاً.»

«چی تغییر کرده؟»

نگاهش برای لحظه‌ای روی یورا ماند.

«حالا دلیل بیشتری دارم که سالم برگردم.»

یورا چیزی نگفت.

اما این بار دیگر بینشان آن فاصله‌ی قبلی وجود نداشت.

---

همان شب، در پایتخت، سوهی مقابل پدرش نشسته بود.

پدرش گفت:

«اگر این ازدواج لغو شود، خاندان چو بخش زیادی از نفوذش را از دست می‌دهد.»

سوهی آرام پرسید:

«و اگر انجام شود؟»

«اتحاد با مین‌ها رسمی می‌شود. جایگاه ما در دربار محکم می‌ماند.»

سوهی مدتی سکوت کرد.

«یونگی هنوز قبول نکرده.»

پدرش نگاه تندی به او انداخت.

«تو باید کاری کنی که قبول کند.»

سوهی سرش را پایین انداخت.

«چطور؟»

«خودت بهتر می‌دانی.»

سوهی چیزی نگفت.

اما همان شب، برای اولین بار نام یورا را روی کاغذی که جلویش بود نوشت.

---

روزها گذشت.

رابطه‌ی یورا و یونگی دیگر چیزی نبود که فقط خودشان از آن خبر داشته باشند.

گاهی یونگی برای دیدنش به روستا می‌آمد.

گاهی یورا همراه سوآ به پایتخت می‌رفت و اگر فرصت می‌شد، چند دقیقه‌ای او را می‌دید.

اما مهم‌تر از دیدارها، چیزی بود که بینشان شکل گرفته بود.

یورا دیگر وقتی یونگی از چیزی ناراحت بود، مجبور نبود از او بپرسد.

از سکوتش می‌فهمید.

و یونگی هم وقتی یورا بیش از حد ساکت می‌شد، می‌دانست چیزی ذهنش را درگیر کرده.

یک عصر، کنار رودخانه، یورا گفت:

«اگه یه روز مجبور بشی بین چیزی که خودت می‌خوای و چیزی که ازت انتظار دارن یکی رو انتخاب کنی، چی کار می‌کنی؟»

یونگی چند لحظه به آب نگاه کرد.

«اول سعی می‌کنم راه سومی پیدا کنم.»

«و اگه نباشه؟»

«اون وقت...»

مکث کرد.

«سعی می‌کنم تصمیمی بگیرم که کمترین آدم رو قربانی کنه.»

یورا آرام گفت:

«حتی اگه خودت قربانی بشی؟»

یونگی نگاهش کرد.

«اگر لازم باشه.»

یورا لبخند نزد.

«من نمی‌خوام همیشه تو کسی باشی که خودش رو قربانی می‌کنه.»

یونگی جواب داد:

«منم نمی‌خوام همیشه تو کسی باشی که از تصمیم‌های بقیه آسیب می‌بینه.»

هر دو ساکت شدند.

آن جمله ساده بود.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند چند وقت دیگر، مجبور می‌شوند دقیقاً همین حرف‌ها را به یاد بیاورند.

---

چند روز بعد، نامه‌ای محرمانه به دست سوهی رسید.

او نامه را خواند.

چهره‌اش برای اولین بار تغییر کرد.

اگر ازدواج با یونگی انجام نمی‌شد، خاندان چو نه‌تنها اتحاد مورد نظرش را از دست می‌داد، بلکه ممکن بود جایگاهش در دربار هم متزلزل شود.

سوهی نامه را تا کرد.

مدتی طولانی به آن خیره ماند.

بعد آهسته گفت:

«پس انتخاب دیگه‌ای ندارم.»

و این بار، وقتی نام یورا را به زبان آورد، صدایش دیگر آرام نبود.

«باید از سر راه کنار بره.»
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۴ — «اولین قدم»سوهی چند روز هیچ کاری نکرد.نه با یورا ح...

پارت ۳۵ — «چیزی که قرار نبود اتفاق بیفتد»فردای آن روز، یورا ...

پارت ۳۲ — «چیزی که دیگر نمی‌شد پنهانش کرد»خبر حمله به قلعه‌ی...

پارت ۳۱ — «فرمانی که نام یورا را داشت»یورا چند ثانیه به یونگ...

پارت ۲۶ — تصمیم دربارصبح روز بعد، فرمانی از قصر به عمارت مین...

پارت ۲۱ — بازگشت به پایتختیونگی همان شب به پایتخت رسید.فضای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط