تو از قلبِ پریشانی آمدی

تو از قلبِ پریشانی آمدی
تا تسکین دهی تب و دردم را
و من درختی بودم که در جشنِ انگشتانت
می‌ سوختم از اشتیاق
من از لب‌ های تو متولد شده‌ ام
و زندگی‌ ام از تو آغاز می‌ شود

🌱لویی آراگون...♥️
دیدگاه ها (۰)

خانه ای در کنار میدان نبرد پارت ۱

وقتی لب تو خنده زد

افتاده در چشم تو صاف

تقدیم به جانانم که مهرش امید را در وجودم جاودانه میسازد:🫀🫂آر...

۱. خدایا شکرت که امروز فرصت دارم از نو شروع کنم و این بار آگ...

یا فاطمه زهرا…آمده‌ام پیش تو، با لب‌های خشک و سینه‌ای که از ...

اگر بخوام غیر از گرونی چیزی بگم که دلم رو گرم کنه از چشم‌های...

زن‌ها عجیبند...از گلدان، گل می‌سازنداز یک فنجان چای، آرامشاز...

چشمهای زیبا داری گفت :چشم های زیبا غم های زیبایی دارند

ای عشق! ای عمیق‌ترین احتیاج‌هادرمان دردها و خود از بی علاج‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط