HIDDEN LOVE
HIDDEN LOVE
P25
ویو جونگکوک:دیدم که پرستار تند تند میاد سمتم...
پرستار:بیمارتون به هوش اومده میتونید ببینیدش
تا این جمله رو شنیدم اگه دنیا رو هم میدادن اینقدر خوشحال نمیشدم
قبل از اینکه برم رفتم گل فروشی
یه دسته گل رز بزرگ برام بست
برش داشتم و حسابش کردم سمت بیمارستان رفتم
ویو بورام:با درد چشامو باز کردم گیج به اطراف نگاه کردم
پرستار که داشت سرمش رو عوض میکرد متوجه به هوش اومدنش شد
پرستار:حالتون خوبه
بورام:بدنم درد داره خیلی
*به اطراف نگاه کرد هر گوشه اتاق دسته گل های متنوع وجود داشت
پرستار:الان پزشک میاد معاینه میکنه
بورام:اینا رو کی اورده؟؟؟
پرستار:اها اینا یه اقایی که خیلی خوشتیپ و جذابه واقعا خوش به حالت
بورام:چرا؟؟؟
پرستار:تموم مدت بیمارستان بود تا به هوش بیای
بورام:کو پس چرا الان نمیبینمش
پرستار:نمیدونم گفتم بهشون خبر بدن
خب من برم الان پزشک میاد میگه اینا غیبت میکنن
بورام:*خنده
ویو جونگکوک:وارد بیمارستان شدم داشتم سمت اتاقش میرفتم
دیدم همون لحظه پزشک رفت تو
رفتم جلو شیشه اتاقش با لبخند نگاهش کردم دیدم متوجهم شد تا فهمید منم روش رو اونور کرد
اروم در زدم وارد اتاق شدم
یدون هیچ توجهی بهم داشت به خرف های پزشک گوش میداد
پزشک:*به بورام نگاه کرد
میدونی ایشون چقدر برات هزینه کرده تا فقط زنده بمونی
بورام:روشو از پزشک گرف به پنجره نگاه کرد
پزشک:بعد الان روت رو برمیگردونی نمک نشناس نباش
جونگکوک:اینجوری نگو فقط بی حاله*لبخند
پزشک:خب من برم فقط مراقبشون باشید
جونگکوک:بله چشم
با رفتن پزشک اروم رفتم صندلی کنار بورام نشستم میخواستم....
۱۳ لایک
۶ کامنت
P25
ویو جونگکوک:دیدم که پرستار تند تند میاد سمتم...
پرستار:بیمارتون به هوش اومده میتونید ببینیدش
تا این جمله رو شنیدم اگه دنیا رو هم میدادن اینقدر خوشحال نمیشدم
قبل از اینکه برم رفتم گل فروشی
یه دسته گل رز بزرگ برام بست
برش داشتم و حسابش کردم سمت بیمارستان رفتم
ویو بورام:با درد چشامو باز کردم گیج به اطراف نگاه کردم
پرستار که داشت سرمش رو عوض میکرد متوجه به هوش اومدنش شد
پرستار:حالتون خوبه
بورام:بدنم درد داره خیلی
*به اطراف نگاه کرد هر گوشه اتاق دسته گل های متنوع وجود داشت
پرستار:الان پزشک میاد معاینه میکنه
بورام:اینا رو کی اورده؟؟؟
پرستار:اها اینا یه اقایی که خیلی خوشتیپ و جذابه واقعا خوش به حالت
بورام:چرا؟؟؟
پرستار:تموم مدت بیمارستان بود تا به هوش بیای
بورام:کو پس چرا الان نمیبینمش
پرستار:نمیدونم گفتم بهشون خبر بدن
خب من برم الان پزشک میاد میگه اینا غیبت میکنن
بورام:*خنده
ویو جونگکوک:وارد بیمارستان شدم داشتم سمت اتاقش میرفتم
دیدم همون لحظه پزشک رفت تو
رفتم جلو شیشه اتاقش با لبخند نگاهش کردم دیدم متوجهم شد تا فهمید منم روش رو اونور کرد
اروم در زدم وارد اتاق شدم
یدون هیچ توجهی بهم داشت به خرف های پزشک گوش میداد
پزشک:*به بورام نگاه کرد
میدونی ایشون چقدر برات هزینه کرده تا فقط زنده بمونی
بورام:روشو از پزشک گرف به پنجره نگاه کرد
پزشک:بعد الان روت رو برمیگردونی نمک نشناس نباش
جونگکوک:اینجوری نگو فقط بی حاله*لبخند
پزشک:خب من برم فقط مراقبشون باشید
جونگکوک:بله چشم
با رفتن پزشک اروم رفتم صندلی کنار بورام نشستم میخواستم....
۱۳ لایک
۶ کامنت
- ۵۰۶
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط