{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نهم: شمارش معکوس

پارت نهم: شمارش معکوس
شب به کندی می‌گذشت، اما برای رزا، هر ثانیه مثل یک ساعت طول می‌کشید. او تمام شب را پشت پنجره نشسته بود و به بارانی که می‌بارید خیره شده بود. فکر کردن به کلمه‌ی «خواستگاری» در ذهن او مثل یک خراشِ عمیق بود. او نه تنها با یک غریبه، بلکه با خانواده‌ای روبرو می‌شد که در دنیای تاریکِ مافیا زندگی می‌کردند؛ خانواده‌ای که حتی برادرِ تهیونگ، ته‌سوک، یکی از اعضای اصلی آن‌ها بود.

او با خودش زمزمه کرد: «چرا من؟ چرا باید بخشی از یک معامله باشم؟»

در سمت دیگر شهر، تهیونگ در ماشینش، با سرعتِ دیوانه‌واری در خیابان‌ها رانندگی می‌کرد. اعصابش به شدت خرد شده بود. او نمی‌توانست آرام بنشیند و تماشا کند که برادرش، ته‌سوک، با آن لبخندهای مرموز، رزا را از او می‌دزدد.

او می‌دانست ته‌سوک چه جور آدمی است؛ ته‌سوک از عشق و احساس چیزی نمی‌فهمید، او فقط قدرت می‌خواست. و رزا… رزا تنها کسی بود که تهیونگ می‌خواست از او محافظت کند.

تهیونگ با خودش عهد بست: «من اجازه نمی‌دم این اتفاق بیفته. حتی اگه مجبور بشم با کل خانواده بجنگم.»

صبح روز بعد، فضای خانه‌ی پارک پر از استرس و هیجان بود. خدمتکارها در حال آماده‌سازی، و مادر رزا با نگرانی در حال چک کردنِ لباس‌های رزا بود. رزا در اتاقش نشسته بود و با نگاهی مات، به لباس رسمی که برایش انتخاب شده بود خیره شده بود. انگار داشت لباسِ مراسمِ عزایِ زندگی‌اش را می‌پوشید.

ناگهان صدای زنگ درِ بزرگ عمارت بلند شد. قلب رزا فرو ریخت. آن‌ها آمده بودند.

همزمان، گوشی رزا دوباره لرزید. این بار تماس بود. نام «تهیونگ» روی صفحه درخشید. رزا با دستانی لرزان گوشی را برداشت، اما قبل از اینکه حتی کلمه‌ای بگوید، صدای نفس‌نفس زدن تهیونگ را از پشت خط شنید که با لحنی مضطرب گفت:

— «رزا! من پشت درِ خانه‌ی شما هستم. الان! سریع بیا بیرون، قبل از اینکه خانواده‌ی کیم وارد بشن. باید باهات حرف بزنم… همین الان!»

رزا با وحشت به درِ اتاق نگاه کرد؛ مادرش داشت به سمت اتاق او می‌آمد. او بین دو آتش گیر کرده بود: بین خانواده‌ای که انتظار داشت با آرامش از آن‌ها استقبال کند، و تهیونگ که با عجله می‌خواست حقیقتی را به او بگوید.

ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۰)

پارت هشتم: طوفان در سکوتصدای باز شدن درِ اصلی عمارت کیم، سکو...

پارت هفتم: رازهای مشترکهوا از پشت پنجره‌ی بزرگ دفتر، کم‌کم ب...

پارت پنجم: دفاعِ غیرمنتظرهته‌سوک به لبه‌ی میز تکیه داد و با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط