حسین همراه چند همکار دیگرش در تونل زیرزمینی نشستهاند
حسین همراهِ چند همکارِ دیگرش در تونلِ زیرزمینی نشستهاند روی زمین و گوش به حرفهای ارشدشان دارند. ارشد سومین نفری است که امروز به آنها تذکر میدهد و ازشان میخواهد اگر ذرهای تردید دارند برگردند و از تونل خارج نشوند. هیچ ایرادی ندارد.
در چند ساعت گذشته دو فرماندهی دیگر هم این را گفتهاند. اما بچهها پا پس نکشیدهاند. اگر هم کسی برگشته باشد، به رویاش نیاوردهاند. حسین هم کاری به بقیه ندارد. سرش پایین است، تا حتا نفرِ کناریاش هم راحت باشد. امشب تهدید کردهاند با پهباد بچههای پای لانچر را میزنند. دشمنِ غاصب، روانپریش و پرخاشگر شده و هر کاری ازش برمیآید.
حسین غیر از تخصص در پرتاب موشک، خوشنویس هم هست. شعارهای روی موشکها را او مینویسد. خیلی از شعارهایی که او نوشته در چند روز اخیر این طرف و آن طرف پخش شده و مردم از دیدنشان حظ کردهاند. حسین روی موشک مینویسد: «رادار گریز؟ فععععکر نکنم...» و موشک را آمادهی پرتاب میکند.
دل توی دلِ حسین نیست. دهه هشتادیست. سنی ندارد. 22 سالهست. میترسد. جان، ترس دارد. حق دارد. همه میترسند. اما به یاد مادر میافتد. به یاد شهرش. به یاد ایران. اینها قوتِ قلب و پاهایاش میشوند. قوت دستهایاش. باید کار را تمام کند. صدای پهبادها به گوش میرسد. حسین اما دل یک دله کرده. موشک پرتاب میشود.
حسین دستانش را به سوی آسمان میگیرد. با قدی برافراشته و ایستاده فریاد میزند: یاااااحسییین... پهباد نزدیک شده و شلیک میکند. چشمان حسین سیاهی میرود.
حسین روی تختش در بیمارستان دراز کشیده و به سختی موبایلش را نگه داشته. دو دستش را از دست داده. تصاویری میبیند از خاکسپاری اعضای بدنش. غیر از دستها، دو پایاش را هم تقدیم ایران کرده. این بچهی 22 ساله نه دستی دارد، نه پایی. مادر در فیلم زاری میکند. فیلم بعدی را میبیند. در یکی از میادین تهران مردم یک صدا نام فرماندهاش را میبرند: سیدمجید نقطه زن...مردم شادمانی میکنند از اصابت موفق موشکها.
حسینِ محمدی پشیمان نیست. غرور و شادی همهی وجودش را پر کرده. اشک میریزد و تصویر موبایل پیش چشمش تار میشود. اما صداها هنوز به گوش میرسند: سیدمجید نقطه زن...
برای فرزندانِ پایِ لانچرِ ایران
فروردین 405
#وطن
در چند ساعت گذشته دو فرماندهی دیگر هم این را گفتهاند. اما بچهها پا پس نکشیدهاند. اگر هم کسی برگشته باشد، به رویاش نیاوردهاند. حسین هم کاری به بقیه ندارد. سرش پایین است، تا حتا نفرِ کناریاش هم راحت باشد. امشب تهدید کردهاند با پهباد بچههای پای لانچر را میزنند. دشمنِ غاصب، روانپریش و پرخاشگر شده و هر کاری ازش برمیآید.
حسین غیر از تخصص در پرتاب موشک، خوشنویس هم هست. شعارهای روی موشکها را او مینویسد. خیلی از شعارهایی که او نوشته در چند روز اخیر این طرف و آن طرف پخش شده و مردم از دیدنشان حظ کردهاند. حسین روی موشک مینویسد: «رادار گریز؟ فععععکر نکنم...» و موشک را آمادهی پرتاب میکند.
دل توی دلِ حسین نیست. دهه هشتادیست. سنی ندارد. 22 سالهست. میترسد. جان، ترس دارد. حق دارد. همه میترسند. اما به یاد مادر میافتد. به یاد شهرش. به یاد ایران. اینها قوتِ قلب و پاهایاش میشوند. قوت دستهایاش. باید کار را تمام کند. صدای پهبادها به گوش میرسد. حسین اما دل یک دله کرده. موشک پرتاب میشود.
حسین دستانش را به سوی آسمان میگیرد. با قدی برافراشته و ایستاده فریاد میزند: یاااااحسییین... پهباد نزدیک شده و شلیک میکند. چشمان حسین سیاهی میرود.
حسین روی تختش در بیمارستان دراز کشیده و به سختی موبایلش را نگه داشته. دو دستش را از دست داده. تصاویری میبیند از خاکسپاری اعضای بدنش. غیر از دستها، دو پایاش را هم تقدیم ایران کرده. این بچهی 22 ساله نه دستی دارد، نه پایی. مادر در فیلم زاری میکند. فیلم بعدی را میبیند. در یکی از میادین تهران مردم یک صدا نام فرماندهاش را میبرند: سیدمجید نقطه زن...مردم شادمانی میکنند از اصابت موفق موشکها.
حسینِ محمدی پشیمان نیست. غرور و شادی همهی وجودش را پر کرده. اشک میریزد و تصویر موبایل پیش چشمش تار میشود. اما صداها هنوز به گوش میرسند: سیدمجید نقطه زن...
برای فرزندانِ پایِ لانچرِ ایران
فروردین 405
#وطن
- ۴.۵k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط