{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میبینی ام؟!،من بیش از اینها بیقرارم

میبینی ام؟!،من بیش از اینها بیقرارم
من بیش از اینها بغض دل در سینه دارم

میبوسمت ،میبوسی ام با شک وتردید
من بوسه هایت را به جانم میشمارم

حتی به بند تاری از مژگان تو من
گردم گرفتار و نه در فکر فرارم

یک جرعه مینوشم کنارت هر چه گویی
حتی ز دستت طالب آن زهر مارم

وقتی به آغوشم تو جسمت را سپاری
جانم به آغوش غمینت میسپارم

عکسم به کیف دستی ات بنهاده ای تو
عکس تو را اما به قلبم جا گذارم

کی آن گل لبخند را من اخم کردم ؟
من عاشق آن خنده همچون بهارم

دانی چه باشد حس تو ، شهپر بداند
یکدم خیال است وشکی که من ندارم

مسعود ویسی (شهپر)
دیدگاه ها (۱)

بگیر اما بدان فالت نخواهد داد تغییرمقشنگست آنچه حافظ گفته، ا...

مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود!مرا بخواه که هر قطعه‌ام غز...

درد ِعشقی کشیده ام که فقط ، هر که باشد دچار می فهمدمرد ، معن...

لعنت به من وُ عشق تو وُ وعده ی ""ما""یتلعنت به من ِ بی شرف ِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط