میبینی ام؟!،من بیش از اینها بیقرارم
میبینی ام؟!،من بیش از اینها بیقرارم
من بیش از اینها بغض دل در سینه دارم
میبوسمت ،میبوسی ام با شک وتردید
من بوسه هایت را به جانم میشمارم
حتی به بند تاری از مژگان تو من
گردم گرفتار و نه در فکر فرارم
یک جرعه مینوشم کنارت هر چه گویی
حتی ز دستت طالب آن زهر مارم
وقتی به آغوشم تو جسمت را سپاری
جانم به آغوش غمینت میسپارم
عکسم به کیف دستی ات بنهاده ای تو
عکس تو را اما به قلبم جا گذارم
کی آن گل لبخند را من اخم کردم ؟
من عاشق آن خنده همچون بهارم
دانی چه باشد حس تو ، شهپر بداند
یکدم خیال است وشکی که من ندارم
مسعود ویسی (شهپر)
من بیش از اینها بغض دل در سینه دارم
میبوسمت ،میبوسی ام با شک وتردید
من بوسه هایت را به جانم میشمارم
حتی به بند تاری از مژگان تو من
گردم گرفتار و نه در فکر فرارم
یک جرعه مینوشم کنارت هر چه گویی
حتی ز دستت طالب آن زهر مارم
وقتی به آغوشم تو جسمت را سپاری
جانم به آغوش غمینت میسپارم
عکسم به کیف دستی ات بنهاده ای تو
عکس تو را اما به قلبم جا گذارم
کی آن گل لبخند را من اخم کردم ؟
من عاشق آن خنده همچون بهارم
دانی چه باشد حس تو ، شهپر بداند
یکدم خیال است وشکی که من ندارم
مسعود ویسی (شهپر)
- ۳۶۷
- ۱۴ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط