نوشتنم نمی آید دیگر

نوشتنم نمی آید دیگر
باورت می شود؟؟
منی که چشم هایم را می بستم و برایت واژه قطار می کردم و جمله ها می ساختم که دلت می رفت
دیگر نوشتنم نمی آید
واژه هایم را گم کرده ام
فریادشان می زنم
صدایشان در نمی آید
و هر شب توی گلوی زخم خورده ام جا خوش می کنند و صبح ها همه شان را با خونابه بالا می آورم
دنیای بدون نوشتن تو می خواهد چه کار؟!
اصلا کراهت دارد
مثل تواِ بی من...
منِ بی تو...
مایی که از هم پاشید...

رضوان_کردی
دیدگاه ها (۴)

چشم هایت همه چیز را لو می دهدنگو که عاشقم نیستی...انگار که ب...

گربه های شهر ، سالهای زیادی برای شکار موش ها تقلا می کردند و...

.عشقدنیایی ست که خیال تو، خدایش باشدو من همانعابدی کهدر سجده...

حوضِ بی‌ماهی.. حیاطِ برگریزان.. چایِ بدطعم.. ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط