🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
P.09 | چیزهای تازه
تا حالا برای چیزی اونقدر تلاش کردی که فکر کنی دیگه هیچکس به اندازه تو تلاش نکرده... ولی آخرش نشد؟
یک ماه مانده بود تا رفتنشان به سئول.
همهچیز کمکم داشت رنگ و بوی یک شروع تازه میگرفت.
اما یئونسو تصمیم گرفته بود قبل از رفتن، خودش هم کمی تغییر کند.
آن روز همراه مامان جئون جلوی آرایشگاه ایستاده بود.
🏵: مطمئنی؟
🌸: آره.
🏵: بعداً پشیمون نشی؟
🌸: نه. دلم میخواد یه چیز جدید امتحان کنم.
چند ساعت بعد، یئونسو جلوی آینه ایستاد.
موهایش را مصری کوتاه کرده بودند.
اما موهای موجدارش باعث شده بود آن مدل، کاملاً صاف و مرتب نایستد.
چند موج نرم کنار صورتش افتاده بود و چتریهای پردهایاش هم مثل قبل روی پیشانیاش قرار داشتند.
یئونسو چند بار سرش را تکان داد.
🌸: وای...
🏵: خوشت اومد؟
🌸: خیلی!
لبخند زد.
🌸: انگار یه آدم دیگه شدم.
🏵: نه عزیزم.
مادر جئون موهایش را آرام مرتب کرد.
🏵: فقط یه نسخهی تازهتر از خودتی.
چند روز بعد، یئونسو پشت میز نشسته بود و مشغول خواندن کتاب علومش بود.
چند بار چشمهایش را ریز کرد.
کتاب را جلوتر آورد.
باز هم نوشتهها تار بودند.
🌸: چرا اینجوری میبینم؟
حتی وقتی از پنجره به ساختمانهای دور نگاه کرد، لبههایشان کمی محو به نظر میرسید.
موضوع را به بابای جئون گفت.
✒️: از کی متوجه شدی؟
🌸: نمیدونم... چند وقته.
✒️: چند وقته یعنی چند روز یا چند هفته؟
🌸: شاید چند هفته...
پدر جئون آه کوتاهی کشید.
✒️: باید بریم چشمپزشکی.
🌸: الان؟
✒️: بله، الان.
در مطب، بابای جئون حتی دربارهی کوچکترین جزئیات هم سؤال میپرسید.
✒️: سردرد هم داری؟
🌸: بعضی وقتها.
✒️: وقتی کتاب میخونی بیشتر میشه؟
🌸: آره.
✒️: چشمهات زود خسته میشن؟
🌸: یکم.
بعد از معاینه، پزشک لبخند زد.
👨⚕️: چشمهات کمی ضعیف شده. بهتره از عینک استفاده کنی.
یئونسو با تعجب پلک زد.
🌸: عینک؟
چند دقیقه بعد، جلوی آینه ایستاده بود.
یک عینک گرد روی صورتش قرار گرفته بود.
چند لحظه به خودش نگاه کرد.
🌸: ...
بعد لبخند زد.
🌸: بد نیست.
بابای جئون عینک را نگاه کرد.
✒️: فقط مراقبش باش. عینک وسیلهی بازی نیست.
🌸: میدونم بابا!
از کنارشان صدای خندهی جونگکوک آمد.
🐇: ولی بهت میاد.
🌸: واقعاً؟
🐇: آره.
مکث کرد.
🐇: یکم هم شبیه خرگوش کتابخون شدی.
🌸:کوک!
خندهی هر دو در راهروی مطب پیچید.
یک ماه مانده بود تا سئول.
یئونسو دیگر همان دختر چند ماه قبل نبود.
موهای کوتاهتر، عینک گرد و یک عالمه فکر تازه در سرش داشت.
شاید قرار نبود سئول فقط یک شهر جدید برای زندگی باشد.
شاید قرار بود جایی باشد که یئونسو، برای اولین بار، خودش را از نو پیدا کند.
🍀 ادامه دارد...
P.09 | چیزهای تازه
تا حالا برای چیزی اونقدر تلاش کردی که فکر کنی دیگه هیچکس به اندازه تو تلاش نکرده... ولی آخرش نشد؟
یک ماه مانده بود تا رفتنشان به سئول.
همهچیز کمکم داشت رنگ و بوی یک شروع تازه میگرفت.
اما یئونسو تصمیم گرفته بود قبل از رفتن، خودش هم کمی تغییر کند.
آن روز همراه مامان جئون جلوی آرایشگاه ایستاده بود.
🏵: مطمئنی؟
🌸: آره.
🏵: بعداً پشیمون نشی؟
🌸: نه. دلم میخواد یه چیز جدید امتحان کنم.
چند ساعت بعد، یئونسو جلوی آینه ایستاد.
موهایش را مصری کوتاه کرده بودند.
اما موهای موجدارش باعث شده بود آن مدل، کاملاً صاف و مرتب نایستد.
چند موج نرم کنار صورتش افتاده بود و چتریهای پردهایاش هم مثل قبل روی پیشانیاش قرار داشتند.
یئونسو چند بار سرش را تکان داد.
🌸: وای...
🏵: خوشت اومد؟
🌸: خیلی!
لبخند زد.
🌸: انگار یه آدم دیگه شدم.
🏵: نه عزیزم.
مادر جئون موهایش را آرام مرتب کرد.
🏵: فقط یه نسخهی تازهتر از خودتی.
چند روز بعد، یئونسو پشت میز نشسته بود و مشغول خواندن کتاب علومش بود.
چند بار چشمهایش را ریز کرد.
کتاب را جلوتر آورد.
باز هم نوشتهها تار بودند.
🌸: چرا اینجوری میبینم؟
حتی وقتی از پنجره به ساختمانهای دور نگاه کرد، لبههایشان کمی محو به نظر میرسید.
موضوع را به بابای جئون گفت.
✒️: از کی متوجه شدی؟
🌸: نمیدونم... چند وقته.
✒️: چند وقته یعنی چند روز یا چند هفته؟
🌸: شاید چند هفته...
پدر جئون آه کوتاهی کشید.
✒️: باید بریم چشمپزشکی.
🌸: الان؟
✒️: بله، الان.
در مطب، بابای جئون حتی دربارهی کوچکترین جزئیات هم سؤال میپرسید.
✒️: سردرد هم داری؟
🌸: بعضی وقتها.
✒️: وقتی کتاب میخونی بیشتر میشه؟
🌸: آره.
✒️: چشمهات زود خسته میشن؟
🌸: یکم.
بعد از معاینه، پزشک لبخند زد.
👨⚕️: چشمهات کمی ضعیف شده. بهتره از عینک استفاده کنی.
یئونسو با تعجب پلک زد.
🌸: عینک؟
چند دقیقه بعد، جلوی آینه ایستاده بود.
یک عینک گرد روی صورتش قرار گرفته بود.
چند لحظه به خودش نگاه کرد.
🌸: ...
بعد لبخند زد.
🌸: بد نیست.
بابای جئون عینک را نگاه کرد.
✒️: فقط مراقبش باش. عینک وسیلهی بازی نیست.
🌸: میدونم بابا!
از کنارشان صدای خندهی جونگکوک آمد.
🐇: ولی بهت میاد.
🌸: واقعاً؟
🐇: آره.
مکث کرد.
🐇: یکم هم شبیه خرگوش کتابخون شدی.
🌸:کوک!
خندهی هر دو در راهروی مطب پیچید.
یک ماه مانده بود تا سئول.
یئونسو دیگر همان دختر چند ماه قبل نبود.
موهای کوتاهتر، عینک گرد و یک عالمه فکر تازه در سرش داشت.
شاید قرار نبود سئول فقط یک شهر جدید برای زندگی باشد.
شاید قرار بود جایی باشد که یئونسو، برای اولین بار، خودش را از نو پیدا کند.
🍀 ادامه دارد...
- ۱۱۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط