🎴سناریو ایزانا و مایکی🎴
🎴سناریو ایزانا و مایکی🎴
#دو_پارتی
#پارت_اول
#فن_فیک
بخاطر کیفیت تصویر متاسفم...
ایزانا و مایکی خیلی باهم تفاهم نداشتن و کار معمولشون دعوا کردن بود اما فقط سر یچیز باهم کنار اومدن، ا/ت!
اون از بچگی با مایکی بزرگ شد و زیر سایهی ایزانا قد کشید...
تا حالا حتی یه پسر هم جرئت تیکه انداختن یا چپچپ نگاه کردن بهش رو نداشته...
البته...تا به امروز!
کمی قبل مایکی و ایزانا برای خستگی در کردن از مبارزهی امروزشون به خونهی ا/ت رفتن تا کمی باهاش وقت بگذرونن و حالشون جا بیاد...
به دم در رسیدن تا اینکه یه پسر از در خونهی ا/ت خارج شد و ا/ت متوجه اومدن مایکی و ایزانا شد و کمی خجالت کشید...
ایزانا با عصبانیت به پسره خارج شده از خونه نگاه میکرد اما، در سکوت...
مایکی تعجب کرده و نمیدونه چی باید بگه اما بعد ا/ت سعی کرد که کارو جمع کنه...
ا/ت: هی چرا نمیاین داخل؟ هوا سرده بدویین!
ا/ت یکم کثیف کارو جمع کرد اما بازم نتیجه داد و پسرا آروم و با سکوت وارد خونه شدن...
ا/ت به آشپزخونه رفت تا براشون خوراکی بیاره تا اتفاق قبلو یادشون بره...
اون خودش میدونست نقطه ضعف ایزانا و مایکی، نزدیک شدن پسر به خودشه اما تا حالا ندیده بود آنقدر عمیق بهش واکنش نشون بدن...البته چون تاحالا با پسری هم در ارتباط نبود...
ا/ت خوراکی هارو براشون توی ظرف های گوگولی گذاشت و تزئینشون کرد و رفت که بهشون بده تا بخورن...
ا/ت سینیی خوراکی رو به ایزانا تعارف کرد اما ایزانا چندان استقبالی از خوراکی های گوگولیِ فردِ موردِ علاقهاش نداشت...
ا/ت دلخور نشد چون اشتباهه خودش بود...
سینی رو به مایکی تعارف کرد اما مایکی برنداشت...
اون ازش پرسید که: هی مایکی؟ حالت خوبه؟
مایکی: آره من عالیم!
ا/ت: هوم...مطمئنی؟
مایکی: آره ولی اگه بهم بگی_
ایزانا حرفش رو قطع کرد و ادامه داد: اگه بهمون بگی که اون پسره برای چی اینجا بود مطمئناً بهترم میشیم!
میدونم کوتاه بود ولی برای پارت بعددددد
۲۰ لایک و ۱۰ کامنت🧨✨️
#دو_پارتی
#پارت_اول
#فن_فیک
بخاطر کیفیت تصویر متاسفم...
ایزانا و مایکی خیلی باهم تفاهم نداشتن و کار معمولشون دعوا کردن بود اما فقط سر یچیز باهم کنار اومدن، ا/ت!
اون از بچگی با مایکی بزرگ شد و زیر سایهی ایزانا قد کشید...
تا حالا حتی یه پسر هم جرئت تیکه انداختن یا چپچپ نگاه کردن بهش رو نداشته...
البته...تا به امروز!
کمی قبل مایکی و ایزانا برای خستگی در کردن از مبارزهی امروزشون به خونهی ا/ت رفتن تا کمی باهاش وقت بگذرونن و حالشون جا بیاد...
به دم در رسیدن تا اینکه یه پسر از در خونهی ا/ت خارج شد و ا/ت متوجه اومدن مایکی و ایزانا شد و کمی خجالت کشید...
ایزانا با عصبانیت به پسره خارج شده از خونه نگاه میکرد اما، در سکوت...
مایکی تعجب کرده و نمیدونه چی باید بگه اما بعد ا/ت سعی کرد که کارو جمع کنه...
ا/ت: هی چرا نمیاین داخل؟ هوا سرده بدویین!
ا/ت یکم کثیف کارو جمع کرد اما بازم نتیجه داد و پسرا آروم و با سکوت وارد خونه شدن...
ا/ت به آشپزخونه رفت تا براشون خوراکی بیاره تا اتفاق قبلو یادشون بره...
اون خودش میدونست نقطه ضعف ایزانا و مایکی، نزدیک شدن پسر به خودشه اما تا حالا ندیده بود آنقدر عمیق بهش واکنش نشون بدن...البته چون تاحالا با پسری هم در ارتباط نبود...
ا/ت خوراکی هارو براشون توی ظرف های گوگولی گذاشت و تزئینشون کرد و رفت که بهشون بده تا بخورن...
ا/ت سینیی خوراکی رو به ایزانا تعارف کرد اما ایزانا چندان استقبالی از خوراکی های گوگولیِ فردِ موردِ علاقهاش نداشت...
ا/ت دلخور نشد چون اشتباهه خودش بود...
سینی رو به مایکی تعارف کرد اما مایکی برنداشت...
اون ازش پرسید که: هی مایکی؟ حالت خوبه؟
مایکی: آره من عالیم!
ا/ت: هوم...مطمئنی؟
مایکی: آره ولی اگه بهم بگی_
ایزانا حرفش رو قطع کرد و ادامه داد: اگه بهمون بگی که اون پسره برای چی اینجا بود مطمئناً بهترم میشیم!
میدونم کوتاه بود ولی برای پارت بعددددد
۲۰ لایک و ۱۰ کامنت🧨✨️
- ۱.۵k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط