{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیلام سیلام. بلاخره اومدم از این پارت بدم.

سیلام سیلام. بلاخره اومدم از این پارت بدم.
پارت۱۷(اگه نباشی...)
(دیگه حال ندارم توضیح بدم همین رو بدونید که ایزوکو رو نجات دادن و همه برای یکی با اون قدرت لجنیش تبهکار هارو نجات میده.
(بیمارستان)
ایزوکو بیهوش رسید به بیمارستان.

دکتر:یه خبر خوب دارم و یه خبر بد خبر خوب اینکه خوشبختانه آزمایشات ما از میدوریا سان به توجه به گفته هاتون درست در نیومد و ایشون باردار نیستن...
باکوگو ایزاوا چشماشون گشاد میشه.
ایزاوا:واقعا؟
دکتر سرش رو به معنای تایید تکون میده ایزاوا نفس عمیق میشه.
باکوگو با کلی تعجب:و خبر بد؟
دکتر:طبق آزمایشات بنده میدوریا سان ایشون یک مشکل ژنتیکی داره و توانایی باردار شدن نداره...
باکوگو چشماش گشاد و لال میشه.
ایزاوا با نگرانی:یعنی چی؟یعنی در کل تواناییش رو نداره؟ قابل درمان نیست؟
دکتر سرش انداخت پایین:توسیه میشه که فعلا اقدامی نکنیم.
باکوگو:میتونم..ببینمش؟
دکتر:اره ولی...هنوز به هوش نیومده.
باکوگو وارد اتاق شد کنار تخت ایزوکو نشست و دستش رو گرفت. و موهای روی صورت ایزوکو رو زد کنار و سرش رو نوازش کرد. بعد از چند دقیقه ایزوکو به هوش اومد. و به باکوگویی نگاه کرد که کنار تختش خوابش برده. میدوریا به اینطرف و اونطرف نگاه میکرد. و همه چیز یادش اومد. ایزوکو آروم سر باکوگو رو نوازش کرد و اشک توی چشماش جمع شد. باکوگو آروم چشمام رو باز کرد و سرش رو به دست ایزوکو تکیه داد. باکوگو آروم به ایزوکو نگاه کرد و دید که اشک توی چشماش جمع شده. باکوگو آروم صورت ایزوکو رو نوازش کرد.
باکوگو:چرا گریه میکنی؟(میدوریا هنوز نمیدونه که نمیتونه باردار بشه.)
ایزوکو:معزرت میخوام کاچان.
باکوگو:چرا معزرت خواهی میکنی؟
ایزوکو:که بهت نگفتم.
باکوگو بلند شد و آروم بغلش کرد.
باکوگو:بهم گوش کن...یه چیزی هست که باید بهت بگم...بنظرم بهتره که از خودم بشنوی.
ایزوکو آرم اب دهنش رو قورت داد و گفت:چی؟
باکوگو یه نفس عمیق کشید.
باکوگو:ام خب تو...
ایزاوا(پیام بازرگانی)وارد اتاق شد.
ایزاوا:عااا
ایزوکو با دیدن ایزاوا سنسی خواست از بغل باکوگو دربیاد اما باکوگو اون رو محکم تر گرفت.
باکوگو اروم توی گوشش گفت:اون کیسه خوابی رو ولش کن.
باکوگو سرش رو توی شونه ی ایزوکو فرو برد. ایزوکو همونجوری موند.
ایزوکو:کاچان...چیزی شده؟...عجیب رفتار میکنی.
باکوگو از بغل ایزوکو در اومد و دستای ایزوکو رو گرفت.
باکوگو:ایزوکو تو...*ایزاوا ادامه داد*
ایزاوا:نمیتونی باردار بشی.
(من:د اخه تو چه کاره اییییی ایزاواااا)
ایزوکو چشماش خالی شد.
ایزوکو:م. م. منظورت چیه.
باکوگو:اون دکتر نفله گفت آزامایش ها اینطوری میگه.
ایزوکو توی شوک بود.
ایزوکو:ی. ی. یعنی کلا؟
ایزاوا سرش رو انداخت پایین:خب اره...دکتر گفت فعلا نباید اقدامی کنید.
ایزوکو:چ. چرا؟
ایزاوا:خب احتمالا ممکنه بخواطر...سنت باشه.
باکوگو نگاه به ایزاوا گفت که بره بیرون. ایزاوا با سر تایید میکنه و میره بیرون. باکوگو با چشمای نرم به ایزوکو نگاه میکنه.
باکوگو:ایزوکو...اشکالی نداره
ایزوکو با بغض چشمای اشکی به باکوگو نگاه میکرد و سعی میکرد گریه نکنه.
ایزوکو:د اخه کاچان...
باکوگو ایزوکو رو بغل میکنه و سرش رو توی سینش فرو میبره.
باکوگو:اشکالی نداره گریه کن




خببببب ببخشید دیر شد...
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی💫
این خوشگله به من خیلی تو نوشتن این سناریو خیلی کمک کرده و کلا با همکاری ایشون نوشته میشه.🙃💕
دیدگاه ها (۱)

بیاید چنلم در سروش زیبارویان💫https://splus.ir/Gingerbreed

سلام...بلخره اومدمپارت۲۷♡(قهرمان من)همینطوری که داشت تو افکا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط