★彡 Part 60 彡★
★彡 Part 60 彡★
"میدونستم دیر یا زود اینو باید بهت بگم. ببین رینا، لی سوک، دایی تو در درواقع یه باند مافیایی داره. من اینو میدونستم و پیش بینی شده بود که مهمونی سالگرد قراره به مهمونی مرگ تبدیل بشه. اما باور کن نمیدونستم اون تو رو هم هدف قرار داده. من نمیدونم چرا ولی، ولی این خیلی عجیبه. ماهم یه باند داریم، ولی برای مقابله با خلاف های لی سوک هر از گاهی ازش استفاده می کنیم و اون شب، شبی که منو برای اولین بار دیدی و تیر خورده بودم، به خاطر حمله ی لی سوک حین معامله بود. برام خیلی عجیبه که چنین آدمی دایی توعه و از اون بدتر خواهرزاده اش رو گروگان گرفته!"
نفسش رو آه مانند بیرون داد.
"رینا، نگران این قضیه نباش. داییت چند ساعت بعد اون حمله بازداشت شد و جرم هاش رو افشا کردیم. اگه میترسی تنها به خونه ی قبلیت برگردی، میتونم برات نگهبان یا ..."
"تهیونگ!"
حرفش رو که قطع کردم بهم نگاه کرد.
این دومین بار بود که اسمش رو میگفتم و هر دو بار، واکنش متفاوتی نشون میداد.
بار اول ذوق زده بود اما الان، الان مضطرب بود. نگران و عصبی.
"من باید یه چیزی رو بهت بگم. چیزی که چند روز پیش متوجه شدم و حس میکنم لازمه بدونی."
صندلیش رو جلو کشید و دست هاش رو روی میز به هم قلاب کرد.
"بگو رینا."
چطور باور کنم که دیگه این نوای آشنای اسمم رو از زبونش نمی شنونم؟
"پدرت، کیم هیون وو، یادته راجب بهش بهم گفتی؟ که اون یه زن بیگناه رو کشته؟"
"آره؟"
اشک از چشم هام سرازیر شد.
"اون زن، اون زن بیگناه که پدرت زندگیش رو جهنم کرد مادرم بود!"
تقریبا دو کلمه ی آخر رو داد زدم.
تهیونگ شکه شده و دهنش باز، اما هیچ حرفی از لا به لای اونها خارج نمیشد.
"رینا من ..."
دستم رو به نشانه ی سکوت بالا آوردم.
چیزی توی نگاهش نشست.
شرمگینی.
"نمی خواد بگی متاسفی. تاسف چه فایده ای داره؟ پدرت خیلی وقت پیش دست به کار شد تا زندگیم رو نابود کنه. دلم نمی خواد تو بابت کثیف کاری های اون ازم عذرخواهی کنی. زندگی من پیچیده ست. من سرنوشت مسخره ای دارم و دوست ندارم کس دیگه ای رو هم درگیرش کنم. پس از اینجا میرم، برای همیشه. لطفا فراموش کن، هرچی که بین ما بوده و خود من رو."
بدون اینکه اجازه ی حرفی رو بهش بدم با قدم های لرزان ولی در عین حال محکم از اتاق خارج شدم.
"میدونستم دیر یا زود اینو باید بهت بگم. ببین رینا، لی سوک، دایی تو در درواقع یه باند مافیایی داره. من اینو میدونستم و پیش بینی شده بود که مهمونی سالگرد قراره به مهمونی مرگ تبدیل بشه. اما باور کن نمیدونستم اون تو رو هم هدف قرار داده. من نمیدونم چرا ولی، ولی این خیلی عجیبه. ماهم یه باند داریم، ولی برای مقابله با خلاف های لی سوک هر از گاهی ازش استفاده می کنیم و اون شب، شبی که منو برای اولین بار دیدی و تیر خورده بودم، به خاطر حمله ی لی سوک حین معامله بود. برام خیلی عجیبه که چنین آدمی دایی توعه و از اون بدتر خواهرزاده اش رو گروگان گرفته!"
نفسش رو آه مانند بیرون داد.
"رینا، نگران این قضیه نباش. داییت چند ساعت بعد اون حمله بازداشت شد و جرم هاش رو افشا کردیم. اگه میترسی تنها به خونه ی قبلیت برگردی، میتونم برات نگهبان یا ..."
"تهیونگ!"
حرفش رو که قطع کردم بهم نگاه کرد.
این دومین بار بود که اسمش رو میگفتم و هر دو بار، واکنش متفاوتی نشون میداد.
بار اول ذوق زده بود اما الان، الان مضطرب بود. نگران و عصبی.
"من باید یه چیزی رو بهت بگم. چیزی که چند روز پیش متوجه شدم و حس میکنم لازمه بدونی."
صندلیش رو جلو کشید و دست هاش رو روی میز به هم قلاب کرد.
"بگو رینا."
چطور باور کنم که دیگه این نوای آشنای اسمم رو از زبونش نمی شنونم؟
"پدرت، کیم هیون وو، یادته راجب بهش بهم گفتی؟ که اون یه زن بیگناه رو کشته؟"
"آره؟"
اشک از چشم هام سرازیر شد.
"اون زن، اون زن بیگناه که پدرت زندگیش رو جهنم کرد مادرم بود!"
تقریبا دو کلمه ی آخر رو داد زدم.
تهیونگ شکه شده و دهنش باز، اما هیچ حرفی از لا به لای اونها خارج نمیشد.
"رینا من ..."
دستم رو به نشانه ی سکوت بالا آوردم.
چیزی توی نگاهش نشست.
شرمگینی.
"نمی خواد بگی متاسفی. تاسف چه فایده ای داره؟ پدرت خیلی وقت پیش دست به کار شد تا زندگیم رو نابود کنه. دلم نمی خواد تو بابت کثیف کاری های اون ازم عذرخواهی کنی. زندگی من پیچیده ست. من سرنوشت مسخره ای دارم و دوست ندارم کس دیگه ای رو هم درگیرش کنم. پس از اینجا میرم، برای همیشه. لطفا فراموش کن، هرچی که بین ما بوده و خود من رو."
بدون اینکه اجازه ی حرفی رو بهش بدم با قدم های لرزان ولی در عین حال محکم از اتاق خارج شدم.
- ۴۲۲
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط