{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

((جوانه عشق درقلبی سنگی))

((جوانه عشق درقلبی سنگی))

Part:8

[ویوجونگکوک]
فاصله ای که بینمون بود رو کم کردم دوتا دستامو از طرف پهلوش رد کردم و گذاشتم روی سینک رفتم نزدیک لاله گوشش و گفتم :
(جونگکوک):همه چیزو یادت اومد ؟
(لارا):معلومه مگه میشه توعه عوضی رو فراموش کنم.
(جونگکوک):همونطوری که قبلا بهت گفتم حرفات اصلا برام مهم نیست فقط اومدم یچیزو بهت بدم.
(لارا):چیو میخوای بهم بدی؟

اسلحه رو از جیبم برداشتم و داخل دستاش گذاشتم بعد گفت:
(لارا):این اسلحه برای چیه.
(جونگکوک):پیش خودت نگهش دار لازمت میشه ودوستت چیزی نفهمه اگر بفهمه به نعفت نیست .
وبعد بدون هیچ حرفی از خونه خارج شد

[فلش بگ به صبح از دید لارا]

از خواب که بیدارشدم کارای لازم رو انجام دادم و به طرف اتاق یونسو رفتم تا باهم بریم سرکار.

(لارا):یونسو بیداری.
وقتی جوابی ازش نشنیدم وارداتاقش شدم..
هنوز داخل رختخوابش خوابیده به طرفش قدم برداشتم ودست گذاشتم روی پیشونیش که دیدم بیدارشد....
(یونسو):لارا(بی حالی)من امروز نمیتونم همراهت بیام فکر کنم سرما خوردم.
با حرف یونسو دلشوره ای به دلم راه افتاد ..
(لارا):یونسو اگر حالت خوب نیست من خونه میمونم تا ازت مراقبت کنم.
(یونسو):لارا طوری نیست نگرانم نباش برو سرکار.
بعد از حرف یونسو رفتم سمت کافه کلید رو داخل قفل در چرخوندم وارد کافه شدم اول از همه گردگیری و شروع کردم....
دوربین هارو فعال کردم بی خبر از اینکه دوربین های کافه هک شده بود و کسی داشت منو تماشا میکرد ...
طِی روبرداشتم برای انرژی بیشتر یه آهنگ گذاشتم وشروع کردم به رقصیدن به همراه طِی کشیدن...

همینجوری که داشتم میرقصیدم و آواز میخوندم دیدم یه مشتری وارد کافه شد آهنگ رو قطع کردم مشتری یک پیرزن بود به نشانه ی احترام تعظیم کوتاهی کردم و گفتم :
(لارا):خوش آمدید اگر رفتار نامناسبی از من دیدید شرمندم ‌.
پیرزن لبخندی زد ...
(پیرزن):اشکالی نداره دخترم تو این سن برای شما جوونا این شادی ها چیزعادی هست.
بعد از حرفش سوال عجیبی ازم پرسید ..
(پیرزن):دخترم تو هنوزم مجردی؟
(لارا):بله خاله جان .
پیرزن سرش را به نشانه ی باشه تکان داد و روی یکی از صندلی ها نشست .

(دید جونگکوک)

داشتم از تویه مانیتور نگاهش میکردم با کمال ناباوری شروع به رقصیدن کرد محو تماشاش شدم چقدر باعشوه میرقصید آهنگ رو قطع کرد و به اون پیرزن که ظاهرا مشتری کافه بود خوش آمدگویی کرد بیشتر به اون پیرزن دقت کردم دیدم مادر جون سوک(دشمن جونگکوک)بود ...

با تعجب به پیرزن خیره بودم دیدم از لارا پرسید ازدواج کرده یانه با این حرف چیزی درونم تغییر کرد حسی که نمیدونستم اسمش چیه ......

با همکاری https://wisgoon.com/989111_7855

ادامه دارد............
دیدگاه ها (۴)

((جوانه عشق در قلبی سنگی))Part:9ویو لارا [شب | ساعت ۱۲🌑]کم ک...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))Part:10(تهیونگ):خیلی بچگونه رفتار ...

☆درود دخترا شات کنیم تا ۲۴ ساعت؟☆آمارت مهم نیست ^

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:7ویو راوی تهیونگ و جونگکوک لا...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))Part:12 ویو روای [یونسو و‌لارا ...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:14بعد از شکسته شدن شیشه های ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط