My angel part
My angel (part 14 )
چند دقیقه ای میشد که محو فضای اطرافت شده بودی ، اما با صدای گوشیت به خودت اومدی و وقتی اسم چان رو دیدی ، برگشتی و نگاهی به ساختمون کردی که با چانی که درحال دست تکون دادن بود مواجه شدی و همچنین میزه صبحانه ای که چیده بود ، پس با ملایمت از جات بلند شدی و به سمت اپارتمان مورد نظرت حرکت کردی .. وارد اپارتمان شدی و با کمک اسانسور به طبقه مورد نظرت رسیدی ، وارد واحدتون شدی و در رو بستی … و سمت بالکن قدم ورداشتی ..
_ بفرمایید بانو این هم صبحانه
+ چه کردی مستر بنگ
_ همش واسه شماست ماد مازل
+ ممنونم
روی صندلی رو به روی چان قرار گرفتی و مشغول خوردن صبحانه شدی … اما چان فقط محو تو شده بود و لب به هیچی نزده بود
+ چرا هیچی نمیخوری
_ انقدر زیبایی که نمیتونم ازت چشم بردارم
+ …….
_ تو باز خجالت کشیدی جوجه ؟
_ باید درباره موضوع مهمی باهات صحبت کنم
+ چی ؟
مرد بلند شد و کنار نرده ها پشت به تو ایستاد و ادامه داد :
_ چند وقتی میشه که تموم فکر و ذهنم شده یک نفر ، فردی که با اومدنش به زندگیم دنیام رو تغییر داد ، فردی که باعث شد بتونم لبخند بزنم ، بتونم به دیگران محبت کنم ، بتونم عشق رو احساس کنم ، حاله خوب رو تجربه کنم و کنارش احساس امنیت داشته باشم …
+ خب ؟ اون یک نفر کیه ؟
_ تو ، اون یک نفر تویی ا.ت .. اون فرشته بی بالی که زندگیم رو از جهنم به بهشت تبدیل کرد تویی .. ولی آیا فرشته ای حاضر میشه با شیطانی مثل من قرار بزاره ؟ هه عمرا
از جات بلند شدی و کنارش ایستادی ، دستهای سرد و لرزونت رو توی دست های گرم مرد قرار دادی و لب زدی :
+ ولی اگه فرشته هیچ مشکلی با این رابطه نداشته باشه چی ؟
_ یعنی حاضری با من قرار بزاری ؟
+ تا جایی که من خبر داشتم خنگ نبودی اقای بنگ
_ ا. ت من الان کاملا جدیم منظورت از این حرف چیه
+ منظورم اینه که حاضرم تا اخر عمرم کناره همچین مرده جذاب و خواستنی ای باشم
و بدون زدن حرف اضافه ای روی نوک پاهات ایستادی و دستهات رو دوره گردنش حلقه کردی و با بستن چشمهات لب هات رو روی لب های نرم و قلوه ایش قرار دادی … مرد مقابلت هم با گرفتن کمرت و همراهی در بوسه باعث ایجاد دلگرمی در قلبت شد ..
به نظرت این تصویر بهترین قابی بود که میتونستی داشته باشی ، هوای خنک ، صدای دریا ، صبحانه مورده علاقت ، اسمون نیلی رنگ ، ابر های پنبه ای و از همه مهم تر مردی که عشقش توی قلبت به راحتی ثبت شده بود …
بعد از گذشت مدتی از هم جدا شدین ، کریس به ارومی در اغوشت گرفت و لب زد :
_ تو بهترین هدیه ای هستی که دریافت کردم ، یک فرشته کوچولو خجالتی که با بلبل زبونیاش دلمو برد ..
+ و البته تو بلایی بودی که مدت ها توی دلم فوحشت میدادم و ازت متنفر بودم .. ولی همچیز بعد از سفر صد و هشتاد درجه تغییر کرد
_ چه تغییری ؟
+ برام تبدیل شدی به یک مرد جنتلمن و جذابی که دخترا خودشونو میکشن تا یک لحظه فقط نگاهشون کنی ..
_ اووو پس جالب شد .. البته که میتونی یک جوره دیگه صدام کنی نه ؟
+ چی ؟
سرش رو اورد کناره گوشت و با صدای بمی غرید :
_ ددی
+ هییی خجالت بکشششش
ضربه ای به سینه اش زدی و ادامه دادی
+ پرو نشو پیرمرد خرفتتتت بزا ی روز بگذره بعد یخت باز شههه انگار حسابی منتظر بودیاااا
_ ( خنده ) باشه باشه من دستام بالاس ولی با حسابی منتظر بودی موافقم
+ هیششششش اصلا هیچی نگو
_ چشمم خانوم خجالتی
+ اصلا هم خجالتی نیستم
_ صحیح
+ چیشش
_ خانوم کوچولو این پیر مرد خرفت کمی کار داره که باید بره ، اگه اجازه بدید سه ساعتی شمارو تنها بذارم
+ باشه بسیار هم عالییی
_ بهم برخورد بچه
+ یاااا خجالت بکش خیره سرت مافیایی چقدر دلت نازکه
_ ولی این دل نازکی فقط برای یک نفره ( چشمکی بهت زد )
+ اووو
گوشی چان شروع به زنگ زدن کرد و چان هم بلافاصله تماس رو وصل کرد
_ بله خانوم کیم ؟
_ بله الان میام خدمتتون
_ خب کوچولو من دیگه باید برم ، مواظب خودت باش و تا حد امکان بیرون نرو ..
+ باشه خدافظ
چند دقیقه ای میشد که محو فضای اطرافت شده بودی ، اما با صدای گوشیت به خودت اومدی و وقتی اسم چان رو دیدی ، برگشتی و نگاهی به ساختمون کردی که با چانی که درحال دست تکون دادن بود مواجه شدی و همچنین میزه صبحانه ای که چیده بود ، پس با ملایمت از جات بلند شدی و به سمت اپارتمان مورد نظرت حرکت کردی .. وارد اپارتمان شدی و با کمک اسانسور به طبقه مورد نظرت رسیدی ، وارد واحدتون شدی و در رو بستی … و سمت بالکن قدم ورداشتی ..
_ بفرمایید بانو این هم صبحانه
+ چه کردی مستر بنگ
_ همش واسه شماست ماد مازل
+ ممنونم
روی صندلی رو به روی چان قرار گرفتی و مشغول خوردن صبحانه شدی … اما چان فقط محو تو شده بود و لب به هیچی نزده بود
+ چرا هیچی نمیخوری
_ انقدر زیبایی که نمیتونم ازت چشم بردارم
+ …….
_ تو باز خجالت کشیدی جوجه ؟
_ باید درباره موضوع مهمی باهات صحبت کنم
+ چی ؟
مرد بلند شد و کنار نرده ها پشت به تو ایستاد و ادامه داد :
_ چند وقتی میشه که تموم فکر و ذهنم شده یک نفر ، فردی که با اومدنش به زندگیم دنیام رو تغییر داد ، فردی که باعث شد بتونم لبخند بزنم ، بتونم به دیگران محبت کنم ، بتونم عشق رو احساس کنم ، حاله خوب رو تجربه کنم و کنارش احساس امنیت داشته باشم …
+ خب ؟ اون یک نفر کیه ؟
_ تو ، اون یک نفر تویی ا.ت .. اون فرشته بی بالی که زندگیم رو از جهنم به بهشت تبدیل کرد تویی .. ولی آیا فرشته ای حاضر میشه با شیطانی مثل من قرار بزاره ؟ هه عمرا
از جات بلند شدی و کنارش ایستادی ، دستهای سرد و لرزونت رو توی دست های گرم مرد قرار دادی و لب زدی :
+ ولی اگه فرشته هیچ مشکلی با این رابطه نداشته باشه چی ؟
_ یعنی حاضری با من قرار بزاری ؟
+ تا جایی که من خبر داشتم خنگ نبودی اقای بنگ
_ ا. ت من الان کاملا جدیم منظورت از این حرف چیه
+ منظورم اینه که حاضرم تا اخر عمرم کناره همچین مرده جذاب و خواستنی ای باشم
و بدون زدن حرف اضافه ای روی نوک پاهات ایستادی و دستهات رو دوره گردنش حلقه کردی و با بستن چشمهات لب هات رو روی لب های نرم و قلوه ایش قرار دادی … مرد مقابلت هم با گرفتن کمرت و همراهی در بوسه باعث ایجاد دلگرمی در قلبت شد ..
به نظرت این تصویر بهترین قابی بود که میتونستی داشته باشی ، هوای خنک ، صدای دریا ، صبحانه مورده علاقت ، اسمون نیلی رنگ ، ابر های پنبه ای و از همه مهم تر مردی که عشقش توی قلبت به راحتی ثبت شده بود …
بعد از گذشت مدتی از هم جدا شدین ، کریس به ارومی در اغوشت گرفت و لب زد :
_ تو بهترین هدیه ای هستی که دریافت کردم ، یک فرشته کوچولو خجالتی که با بلبل زبونیاش دلمو برد ..
+ و البته تو بلایی بودی که مدت ها توی دلم فوحشت میدادم و ازت متنفر بودم .. ولی همچیز بعد از سفر صد و هشتاد درجه تغییر کرد
_ چه تغییری ؟
+ برام تبدیل شدی به یک مرد جنتلمن و جذابی که دخترا خودشونو میکشن تا یک لحظه فقط نگاهشون کنی ..
_ اووو پس جالب شد .. البته که میتونی یک جوره دیگه صدام کنی نه ؟
+ چی ؟
سرش رو اورد کناره گوشت و با صدای بمی غرید :
_ ددی
+ هییی خجالت بکشششش
ضربه ای به سینه اش زدی و ادامه دادی
+ پرو نشو پیرمرد خرفتتتت بزا ی روز بگذره بعد یخت باز شههه انگار حسابی منتظر بودیاااا
_ ( خنده ) باشه باشه من دستام بالاس ولی با حسابی منتظر بودی موافقم
+ هیششششش اصلا هیچی نگو
_ چشمم خانوم خجالتی
+ اصلا هم خجالتی نیستم
_ صحیح
+ چیشش
_ خانوم کوچولو این پیر مرد خرفت کمی کار داره که باید بره ، اگه اجازه بدید سه ساعتی شمارو تنها بذارم
+ باشه بسیار هم عالییی
_ بهم برخورد بچه
+ یاااا خجالت بکش خیره سرت مافیایی چقدر دلت نازکه
_ ولی این دل نازکی فقط برای یک نفره ( چشمکی بهت زد )
+ اووو
گوشی چان شروع به زنگ زدن کرد و چان هم بلافاصله تماس رو وصل کرد
_ بله خانوم کیم ؟
_ بله الان میام خدمتتون
_ خب کوچولو من دیگه باید برم ، مواظب خودت باش و تا حد امکان بیرون نرو ..
+ باشه خدافظ
- ۱.۴k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط