رمان جواهری در مافیا پارت ۳۶
رمان جواهری در مافیا پارت ۳۶
لیام : چند روزی گذشت ... کاملا مطمئن بودم عاشق لیدیا شدم ... براش سوپرایز آماده کردم .. وقتی اومد تو اتاق ..لیدیا: با خوشحالی وارد اتاق میشم چون دلم براش تنگ شده بود که یهو... لیام : برقارو روشن میکنم و جلوش زانو میزنم و حلقه رو میارم جلوش .. لیدیا.. خیلی وقته قلبم درگیرته ... شدی ملکه ی قلبم ... مال من میشی؟
با من ازدواج میکنی؟...لیدیا:.. شوکه شده بودم... حجوم خون به گونه هامو حس میکردم... چشمام پر از اشک شده بود....خودمو توی بغل لیام رها میکنم...لیام : عه ... جوابمو ندادی بغلم کردی؟؟... جوابمو بده...لیدیا: دلم میخواد بغلت کنمم..لیام : از بقلم جداش میکنم .. تا جواب ندی نمیزاری بقلم کنی کوشولو...لیدیا: اره... اره من میشم مال تو و تو هم مال من شو...لیام : با نگاهی جذب کننده بهش خیره میشم..لیدیا:.... وقتی با اون نگاه جذاب بهم خیره شد... خجالت میکشم و گونه هام سرخ میشن... درحالی که روی پاهاش نشسته بودم و دستامو دور گردنش حلقه کرده بودم... سرمو میندازم پایین و دوباره بغلش میکنم و صورتمو توی قفسه ی سینش مخفی میکنم...لیام : چیشد خانم کوشولو .. صورتتو بده بالا ببینمت ... سرشو اروم میاره بالا لیدیا:... هوم؟؟.. لیام : از چی خجالت کشیدی؟لیدیا:... نگاهت....لیام : باشه... پس تا دوست نداری من نگات کنم؟...خب باشه نگات نمیکنم....لیدیا: چیی؟؟ دستامو روی لپاش میزارم و صورتشو بین دستام قاب میکنم... از منظره روبه روم خنده ام میگیره... از اینکه انقدر بامزه شده بود.....لیام : اخم میکنم و میگم چیکار میکنی؟؟....لیدیا: گوگولی شدی...لیام : نیشخندی میزنم..لیدیا: چرا.. انقدر خبیثانه میخندی عزیزم؟ لیام : من دارم عادی میخندم...لیدیا:... خب چرا میخندی؟ لیام : آخه تابحال گوگولی نبودم.. گفتی گوگولی خندم گرفت...لیدیا: نه.. خنده نبود.. نیشخند بود کوچولو...لیام : حالا هرچی لیدیا:...باشه اینبارو میگذم ازت....لیام : عجب خانوم بخشنده ای...لیدیا: اره دیگه... ببین چه همسر خوبی داری..لیام : ینی من خوب نیستم؟
پارت بعد رو بنویسیم؟
لیام : چند روزی گذشت ... کاملا مطمئن بودم عاشق لیدیا شدم ... براش سوپرایز آماده کردم .. وقتی اومد تو اتاق ..لیدیا: با خوشحالی وارد اتاق میشم چون دلم براش تنگ شده بود که یهو... لیام : برقارو روشن میکنم و جلوش زانو میزنم و حلقه رو میارم جلوش .. لیدیا.. خیلی وقته قلبم درگیرته ... شدی ملکه ی قلبم ... مال من میشی؟
با من ازدواج میکنی؟...لیدیا:.. شوکه شده بودم... حجوم خون به گونه هامو حس میکردم... چشمام پر از اشک شده بود....خودمو توی بغل لیام رها میکنم...لیام : عه ... جوابمو ندادی بغلم کردی؟؟... جوابمو بده...لیدیا: دلم میخواد بغلت کنمم..لیام : از بقلم جداش میکنم .. تا جواب ندی نمیزاری بقلم کنی کوشولو...لیدیا: اره... اره من میشم مال تو و تو هم مال من شو...لیام : با نگاهی جذب کننده بهش خیره میشم..لیدیا:.... وقتی با اون نگاه جذاب بهم خیره شد... خجالت میکشم و گونه هام سرخ میشن... درحالی که روی پاهاش نشسته بودم و دستامو دور گردنش حلقه کرده بودم... سرمو میندازم پایین و دوباره بغلش میکنم و صورتمو توی قفسه ی سینش مخفی میکنم...لیام : چیشد خانم کوشولو .. صورتتو بده بالا ببینمت ... سرشو اروم میاره بالا لیدیا:... هوم؟؟.. لیام : از چی خجالت کشیدی؟لیدیا:... نگاهت....لیام : باشه... پس تا دوست نداری من نگات کنم؟...خب باشه نگات نمیکنم....لیدیا: چیی؟؟ دستامو روی لپاش میزارم و صورتشو بین دستام قاب میکنم... از منظره روبه روم خنده ام میگیره... از اینکه انقدر بامزه شده بود.....لیام : اخم میکنم و میگم چیکار میکنی؟؟....لیدیا: گوگولی شدی...لیام : نیشخندی میزنم..لیدیا: چرا.. انقدر خبیثانه میخندی عزیزم؟ لیام : من دارم عادی میخندم...لیدیا:... خب چرا میخندی؟ لیام : آخه تابحال گوگولی نبودم.. گفتی گوگولی خندم گرفت...لیدیا: نه.. خنده نبود.. نیشخند بود کوچولو...لیام : حالا هرچی لیدیا:...باشه اینبارو میگذم ازت....لیام : عجب خانوم بخشنده ای...لیدیا: اره دیگه... ببین چه همسر خوبی داری..لیام : ینی من خوب نیستم؟
پارت بعد رو بنویسیم؟
- ۶.۵k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط