این یک سگ اسکاتلندی بود که پوزۀ کاه دودی و به پاهایش خال سیاه داشت، مثل این که در لجن زار دویده و به او شتک زده بود. گوش های بلبله، دم براغ، موهای تابدار چرک داشت و دو چشم باهوش آدمی در پوزۀ پشم آلود او می درخشید. در ته چشم های او یک روح انسانی دیده می شد، در نیم شبی که زندگی او را فرا گرفته بود یک چیز بی پایان در چشم هایش موج می زد و پیامی با خود داشت که نمی شد آن را دریافت، ولی پشت نی نی چشم او گیر کرده بود. آن نه روشنائی و نه رنگ بود، یک چیز دیگر باورنکردنی مثل همان چیزی که در چشمان آهوی زخمی دیده می شود بود، نه تنها یک تشابه بین چشم های او و انسان وجود داشت بلکه یک نوع تساوی دیده می شد . - دو چشم میشی پر از درد و زجر و انتظار که فقط در پوزۀ یک سگ سرگردان ممکن است دیده شود. ولی به نظر می آمد نگاه های دردناک پر از التماس او را کسی نمی دید و نمی فهمید! جلو دکان نانوائی پادو او را کتک می زد، جلو قصابی شاگردش به او سنگ می پراند، اگر زیر سایۀ اتومبیل پناه می برد، لگد سنگین کفش میخ دار شوفر از او پذیرائی می کرد. و زمانی که همه از آزار به او خسته می شدند، بچۀ شیربرنج فروش لذت مخصوصی از شکنجۀ او می برد. در مقابل هر ناله ای که می کشید یک پاره سنگ به کمرش می خورد و صدای قهقهه بچه پشت نالۀ سگ بلند می شد و می گفت: «بد مسب صاحاب!» مثل این که همۀ آن های دیگر هم با او هم دست بودند و بطور موذی و آب زیر کاه از او تشویق می کردند می زدند زیر خنده. همه محض رضای خدا او را می زدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفتا جان دارد برای ثواب بچزانند.
سگ ولگرد
صادق خان هدایت
دیدگاه ها (۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.