فیک سوکوکو پارت
"فیک سوکوکو" پارت۵
ویو نویسنده:
داشتن آروم قدم برمیداشتن که یهو بیهوش شدن.
ویو دازای:
آخخ سرررمم.
چی شد یهو. دستمو بلند کردم. ولی چرا دستم سنگینه؟
صبر کن. چچییی؟!
چرا دست چویا با یه دستبند عجیب غریب به دست من وصل شده؟
اصلا کی اینکارو کرده؟
موری: عه. کی بیدار شدی؟
دازای: همین الان. راستی چرا دست منو به دست این هویج بستین؟
موری: ما نبستیم مهبت دار بسته. ما فهمیدیم که مهبتش چیه.
دازای: چیه؟
موری: مهبتش قفل کردن هر چیزیه که بخواد و تا نخوادم قفلا باز نمیشن.
دازای: یعنی دستا ی منو چویا تا اون نخواد باز نمیشه؟
موری: نه باز نمیشه.
که یهو چویا بیدار شد.
ویو چویا:
آییی.
چرا سرم انقدر درد میکنههه.
سرمو به چپ چرخوندم.
چیییی؟!
چرا این دراز پیش منه؟
دازای: عه. بیدار شدی؟ ببخشید بیدارت کردیم.
چویا: توی لعنتی چرا پیش من خوابیدی؟!
دازای: یه نگاه به دستامون بنداز.
هااا!
چرا دستامون به هم وصلههه.
چویا: چرا دستامون به هم وصلهههه(داد)
موری:(توضیح دادن قضیه)
چویا: که اینطور. ولی یه مشکلی هست(آروم)
موری: چه مشکلی؟
چویا: من نمیتونننممم ایینننووو تححممملللل کنممممم(عربده ی فرا طبیعی)
ویو نویسنده:
بعد عربده ی چویا دازای و موری گوشاشون سوت کشید.
دازای: نمیدونستم میتونی اینقدر بلند داد بزنی.
موری: چه جالب تو این یکماه خیلی چیزارو رو نکرده بودی.
خب تموم شد. حالا شدن دو نفر از هردوشون ممنونم🌸
این پارت و پارت قبلی مهمترین پارتان چون خودتون فهمیدید چه اتفاقایی قراره بیوفته😈
ویو نویسنده:
داشتن آروم قدم برمیداشتن که یهو بیهوش شدن.
ویو دازای:
آخخ سرررمم.
چی شد یهو. دستمو بلند کردم. ولی چرا دستم سنگینه؟
صبر کن. چچییی؟!
چرا دست چویا با یه دستبند عجیب غریب به دست من وصل شده؟
اصلا کی اینکارو کرده؟
موری: عه. کی بیدار شدی؟
دازای: همین الان. راستی چرا دست منو به دست این هویج بستین؟
موری: ما نبستیم مهبت دار بسته. ما فهمیدیم که مهبتش چیه.
دازای: چیه؟
موری: مهبتش قفل کردن هر چیزیه که بخواد و تا نخوادم قفلا باز نمیشن.
دازای: یعنی دستا ی منو چویا تا اون نخواد باز نمیشه؟
موری: نه باز نمیشه.
که یهو چویا بیدار شد.
ویو چویا:
آییی.
چرا سرم انقدر درد میکنههه.
سرمو به چپ چرخوندم.
چیییی؟!
چرا این دراز پیش منه؟
دازای: عه. بیدار شدی؟ ببخشید بیدارت کردیم.
چویا: توی لعنتی چرا پیش من خوابیدی؟!
دازای: یه نگاه به دستامون بنداز.
هااا!
چرا دستامون به هم وصلههه.
چویا: چرا دستامون به هم وصلهههه(داد)
موری:(توضیح دادن قضیه)
چویا: که اینطور. ولی یه مشکلی هست(آروم)
موری: چه مشکلی؟
چویا: من نمیتونننممم ایینننووو تححممملللل کنممممم(عربده ی فرا طبیعی)
ویو نویسنده:
بعد عربده ی چویا دازای و موری گوشاشون سوت کشید.
دازای: نمیدونستم میتونی اینقدر بلند داد بزنی.
موری: چه جالب تو این یکماه خیلی چیزارو رو نکرده بودی.
خب تموم شد. حالا شدن دو نفر از هردوشون ممنونم🌸
این پارت و پارت قبلی مهمترین پارتان چون خودتون فهمیدید چه اتفاقایی قراره بیوفته😈
- ۲۵۰
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط